تاریخ انتشار : سه شنبه 3 اسفند 1400 - 8:41
کد خبر : 93728

جایی که عشق را در آن تجربه می‌کنیم؟

جایی که عشق را در آن تجربه می‌کنیم؟

آرمان شرق-گروه جامعه:افراد به وطن درون چنان وابسته‌اند که با وجود جابه‌جایی محل زندگی، همچنان به آن وابسته می‌مانند. ترک وطن خاکی بسیار سهل‌تر از ترک افکار است. طرز فکرمان چنان برای‌مان آشناست که دیگران در مقابلش غریبه‌ می‌نمایند.در زندگی مرز رویا و تخیل با اتوپیا که وطنی است در ناکجاآباد و بی‌زمان در هم تنیده می‌شود. اتوپیا از سر اشتیاق آدمی برای جهانی دیگر است، چون جهان فقط آن چیزی نیست که وجود دارد، بلکه آن چیزی که می‌تواند باشد هم هست. وطن می‌تواند در ممکنات حیات یابد.

آرمان شرق-گروه جامعه:افراد به وطن درون چنان وابسته‌اند که با وجود جابه‌جایی محل زندگی، همچنان به آن وابسته می‌مانند. ترک وطن خاکی بسیار سهل‌تر از ترک افکار است. طرز فکرمان چنان برای‌مان آشناست که دیگران در مقابلش غریبه‌ می‌نمایند.در زندگی مرز رویا و تخیل با اتوپیا که وطنی است در ناکجاآباد و بی‌زمان در هم تنیده می‌شود. اتوپیا از سر اشتیاق آدمی برای جهانی دیگر است، چون جهان فقط آن چیزی نیست که وجود دارد، بلکه آن چیزی که می‌تواند باشد هم هست. وطن می‌تواند در ممکنات حیات یابد./اعتماد

به‌رغم اینکه دلم نمی‌خواست روستای کوچک‌مان را ترک کنم، این کار را کردم. در دوره بلوغ بودم که نظرم عوض شد. می‌خواستم دنیای عظیم بیرون را فتح کنم، مهم نبود چطور و چگونه. ابتدا در شهر احساس تنهایی می‌کردم. زندگی شهری با زندگی روستایی که تا آن موقع می‌شناختم، خیلی تفاوت داشت. کار کردن به عنوان حروفچین به من احساس امنیت شغلی داد و زندگی‌ام را نظم بخشید. اما در کجای این دنیای غریبه می‌توانستم آشنایی پیدا کنم؟ گروهی از هنرمندان که من را به عنوان عضوی از خود قبول کردند، به من احساس آرامش و اطمینان دادند. دوری از وطن احساس تازه‌ای از وطنی ایجاد کرده بود که برایش دلتنگ بودم.آدم ‌در جهان بلاتکلیفی و در زندگی مدام در حال تغییر مرتب دنبال وطن می‌گردد تا بتواند جهان و زندگی خود را بفهمد. حتی کسانی که جای امنی دارند، بیش از هر زمان دیگری، با احساس بی‌وطنی درگیرند. این تجربه وحشتناک که هر یقینی ممکن است یک‌شبه به شک تبدیل شود، با حضور ویروس کرونا در سراسر جهان، بیشتر شده است. همه مردم جهان ناگهان دل‌شان برای وطن پرپر ‌زد.
در این دوران جهانی شدن آدم و اشیا که به همه‌گیرشدن ویروس کرونا هم کمک کرد، وطن کالایی دست‌نیافتنی شده است. جابه‌جایی دایمی انسان‌ها در این جهان خاکی، همه را مثل بی‌وطنان کرده است که از خود می‌پرسند: کجا مامن واقعی من است؟ کجا بودم؟ در آینده وطنم کجا خواهد بود؟
احساس بی‌وطنی با بیگانگی از هر آنچه در اطراف‌مان هست، آغاز می‌شود. بیگانگی نه فقط با زندگی در یک مکان جغرافیایی، بلکه با درک زندگی، جهان‌بینی و ارتباط با دیگران. امروزه نیاز به شرایط قابل اعتماد و پایدار که بتوان در بستر آن رشد کرد، رو به افزایش است. این شرایط، همان وطن است.
وطن در روابط اجتماعی رو به سردی، نوید گرما، امید به امنیت و آسودگی می‌دهد. وقتی وطنی قطعی داریم، اعتماد به نفس‌مان بیشتر می‌شود؛ در آنجا، موقعیت خود را می‌دانیم و احساس راحتی می‌کنیم: «جای من اینجا است.» می‌توانیم بی‌خیال سر سفره بنشینم، نه تنها در خانه خود، بلکه هر جای دیگر، کنار آدم‌های آشنا. وطن مثل پایگاه زندگی است که از آنجا دنیای ناشناخته را کشف می‌کنیم. هر فردی نیاز به گوشه دنجی دارد که برایش آشنا است و می‌تواند بدان پناه ببرد. هیچ فردی نمی‌تواند در غریبگی کامل زندگی کند، هر کسی به وطن نیاز دارد، یا بهتر بگوییم به وطن‌ها نیاز دارد که هرگاه یکی را گم کرد، یکی دیگر باشد و دستش خالی نماند.
خانه که پناهگاه جسم است، مکانی برای روح
و روان می‌شود
وطن از قطعات اصلی و فرعی شکل می‌گیرد، مانند موزاییک‌هایی که مدام آنها را در اشکال متفاوت کنار هم می‌چینیم. در این مجموعه ابتدا مکانی که فرد به آن احساس تعلق می‌کند و آن را وطن می‌نامد، قرار دارد، آپارتمان محل سکونت، بعد روستا یا شهر، بعد استان و کشور. وطن برای اغلب افراد جایی است که داستان زندگی‌شان آغاز می‌شود. در این آغاز چیز عجیبی است که در تمام طول زندگی تاثیر آن را می‌بینیم.
از همه مهم‌تر محل زندگی است. میل از بیرون به داخل رفتن به قدمت عمر بشر است مثل انسان‌های اولیه که به غار پناه می‌بردند. در طول زمان خانه به عنوان محل محافظ بدن، تبدیل به مکانی برای راحتی روح و روان شده است، جایی که بدون هیچ ممنوعیتی هر کاری دوست دارد، انجام ‌دهد. یک محیط آشنا، آرامش‌بخش است گرچه ممکن است برای دیگران عجیب به نظر بیاید. بیدار شدن، خوردن، کار کردن، تفریح کردن و رفتن به رختخواب، زمان را می‌سازند و اسباب و اثاثیه خانه مکان را. قاب عکس‌های روی دیوار، گوشه‌ای از اتاق نشیمن، آشپزخانه و حمام، دستگیره‌های شیر آب و حتی بویی که در خانه به مشام می‌رسد: با ترکیب همه اینها خانه به مکانی کاملا شخصی بدل می‌شود. وطن اما خیلی بیشتر از یک مکان است. وطنِ ارتباطات انسانی به عنوان وطن روح و روان، برای اغلب آدم‌ها ارزش بیشتری از وطن خاکی دارد. این ارتباط انسانی درهم‌تنیده و پیچیده برای خود فرد جهانی آشنا و ملموس است. مهم‌ترین وطن برای خیلی‌ها جایی است که روابط خصوصی‌شان شکل می‌گیرد. بهترین حالتِ‌ آن عشق است که آدم را در نگاه و آغوش دیگری آسوده‌خاطر می‌کند و خود را برای لحظه‌ای از یاد می‌برد.
وطن جایی است که عشق را در آن تجربه می‌کنیم. عشاق به دنبال منطق احساسی خود می‌روند. همه عشاق صحنه‌هایی در ذهن دارند که فراموش نمی‌کنند. شب‌های تابستان، علفزارها، ساحل دریا و…
عشق هر مکانی را به وطن تبدیل می‌کند زیرا در آنجا آسودگی و امنیت احساس می‌شود.
این وطن درونی در بی‌وطنی خاکی قابل دستیابی است. افراد به وطن درون چنان وابسته‌اند که با وجود جابه‌جایی محل زندگی، همچنان به آن وابسته می‌مانند. ترک وطن خاکی بسیار سهل‌تر از ترک افکار است. طرز فکرمان چنان برای‌مان آشناست که دیگران در مقابلش غریبه‌ می‌نمایند. زندگی بدون حقیقت، جهت ندارد، اما زندگی با حقیقتی که در مورد آن نمی‌شود پرسش کرد، ممکن است به خطا برود. اما اصل یک وطن، ‌ارزشی است که برای انسان قایل است.
چیزی که در بحث راجع به وطن همیشه فراموش می‌شود، چند وجهی بودن آن است. نمی‌توان وطن را به یک مکان خلاصه کرد. وطن‌های ارتباط انسانی، روحی و روانی، موقتی هم وجود دارند. طبیعت می‌تواند بزرگ‌ترین قسمت یک وطن را تشکیل دهد و انسان در آنجا برای اولین‌بار احساس در خانه خود بودن دارد. طبیعت چیزی است اصیل و هرچه تکنولوژی زندگی ما را بیشتر پر می‌کند، مشتاقانه‌تر در پی آن می‌رویم.
در شکل جدید زندگی، وطن دیجیتالی شده است. خیلی‌ها در آن احساس آرامش و امنیت می‌کنند. از آنجا که این جهان جدید امکان کار و زندگی غیر وابسته به مکان را ایجاد کرده است، می‌توان در یک روستا زندگی کرد. بعضی‌ها شهر را به عنوان وطن خود می‌دانند، چون برای‌شان الهام‌بخش است. برای بعضی‌ها در راه بودن وطن است که الان به خاطر پاندمی کمتر امکان‌پذیر است. پیش از این عدم وابستگی به یک مکان آنقدر راحت نبود که امروز به خاطر شبکه‌های جهانی ممکن است.
اتوپیا هم می‌تواند وطن باشد
باز وطنی هست که ارزش آن بالاتر از هر مکانی است. آدم‌ها کمتر متوجه این مطلب هستند که به یک وطن زمانی اعتماد کرده‌اند. خیلی‌ها زندگی خود را در برنامه‌های روزانه، هفتگی و سالانه به همراه رسم و رسوم و جشن‌ها خلاصه می‌کنند. هر چیزی «دوره خودش» را دارد. کسی احساس در خانه خود بودن دارد که حوادث تاریخی و شخصی «زمان خود»، مثل موسیقی یا مد لباس دوران خود را که با طرز فکر و رفتار او آشنا هستند، در کنار داشته باشد. اگر این آشنایی را از دست بدهد، تازه می‌فهمد که دیگر دوره آن چیزها گذشته است. جوان‌تر‌ها دوره‌ای را که در آن به دنیا می‌آیند به‌طور طبیعی وطن خود می‌دانند، اما مسن‌ترها با آن بیگانه می‌شوند، چون دیگر هیچ چیز «مثل قدیم‌ها» نیست.
هر چیزی زمانی فانی است و هر چه غیر از این باشد بی‌پایان است. در زندگی مرز رویا و تخیل با اتوپیا که وطنی است در ناکجاآباد و بی‌زمان در هم تنیده می‌شود. اتوپیا از سر اشتیاق آدمی برای جهانی دیگر است، چون جهان فقط آن چیزی نیست که وجود دارد، بلکه آن چیزی که می‌تواند باشد هم هست. وطن می‌تواند در ممکنات حیات یابد. قدرت تخیل به روشی زمینی از آنچه واقعی و محدود است گذر می‌کند و متعالی می‌شود. این همان روش مذهب است.
زیباترین اتوپیا جایی است که همه‌چیز خوب است؛ ممکن است بهشت باشد که در این حالت در جهان واقع قابل دسترس نیست اما در تخیل ذهنی چرا. از زمانی که اتوپیا به عنوان تصویر مخالف جهان واقع غیر بهشتی شکل گرفته است، به هر شکل تصور می‌شود. آیا ممکن است اصلا تصویر مخالف نباشد؟ ممکن است اصلا فرافکنی یک تمایل نباشد، بلکه بیان تصویری خوب از بودنی جامع است که در هر چیزی حضور دارد. بدون اینکه خود موجود باشد، در انرژی و هر موجود دیگری وجود دارد.
در آخر من خود را، مثل نقاشی راهب کنار دریا اثر کاسپار داوید فریدریش (Caspar David Friedrich) می‌بینم که حیرت خود را از مرز شرایط انسان، در این تابلو نشان می‌دهد. انسانی که کاملا برای خودش است و همزمان هم آگاه از ابدیتی که هستی را دربرگرفته و در گمگشتگی انسان پنهان نموده است. این وطنی نهایی است. این انرژی که در جلوی چشمان من در دریا افزون می‌شود، ‌موج‌هایی را در من ایجاد می‌کند. واقعا نمی‌دانم از کجا می‌آیند و به کجا می‌روند. فقط می‌توانم در مورد آنها تصوراتی داشته باشم.
با ناپدید شدن کوانتوم‌های کوچک انرژی زندگیم، ‌فکر می‌کنم بخشی از انرژی بی‌پایان کیهانی شوم پس می‌توانم آغوش خود را برای آن باز کنم و بگذارم موج مرا با خود ببرد. به یک شکل زمینی به این سیال خدایی تعلق دارم و در آن چنان احساس زندگی می‌کنم که نمی‌توانم تصور کنم، مرگ مرا فرا بگیرد. با این حال روزی به شبح تبدیل خواهم شد و در هوا، در باغ و در وطنم و در این دنیا و کهکشان بی‌پایان حل خواهم شد.
ترجمه: آذر محمودی
* (Wilhelm Schmid) نویسنده کتاب «یافتن وطن. زندگی در جهانی نامطمئن»
منبع: دی سایت شماره ۱۸ تاریخ ۲۹ آوریل ۲۰۲۱

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.