تاریخ انتشار : یکشنبه 20 اردیبهشت 1405 - 19:51
کد خبر : 186910

آیا اصلاح‌طلبان ایران فاقد نظریه‌ اجتماعی هستند؟

آیا اصلاح‌طلبان ایران فاقد نظریه‌ اجتماعی هستند؟

آرمان شرق-گروه جامعه:تحول در دیدگاه‌های مختلف در مورد توسعه و توسعه‌نیافتگی، پدیده‌ای جهانی است و به ایران محدود نمی‌شود. در مورد به‌کارگیری این نظریه‌ها در فهم مسائل ایران و یافتن راه‌حل برای آنها باید به برخی ملاحظه‌های روش‌شناختی توجه کرد. یک نکته تمایز میان جهان‌روایی (Universalism) با عمومیت‌داشتن و تعمیم‌پذیری (Generalizability) است. هر نظریه معتبر علمی به‌طور صریح و یا تلویحی شرایطی را مشخص می‌کند که در آن شرایط صادق است.

نگاه‏‌های آسیب‌‏شناسانه به «توسعه» در عین تعدد و تکثرشان غالباً به گفتمان هنجاری و تجویزی ختم نمی‌‏شوند. به‌عبارتی، ما با روایان متعددی مواجه‏‌ایم که ذیل رتوریک و گاه با بازی‏‌های زبانی خاص خود، از ایرانِ کلنگی، ایران عقب‌‏مانده، ایران جامانده از قطار توسعه و جز این‏‌ها سخن می‏‌گویند اما به ساحت تجویز کمتر ورود می‌‏کنند. از طرفی آن‏هایی که پا در عرصه تجویز گذاشته‌‏اند نیز در نسخه‏‌‏های‏‌شان برای توسعه ایران بعضاً «دموکراسی» و «عدالت» را در تعلیق فرومی‌‏برند. گویی توسعه امری است که صرفاً از سوی دولت و برای یک الیت و طبقه خاص رخ خواهد داد و دیگران، تقدیرشان توسعه‏‌نیافتگی و بی‌‏بهره‌‏ماندن از مواهب توسعه است. علی‏‌رضا علوی‌‏تبار در کتاب اخیرش، «توسعه‏ همه‏‌جانبه و برابری‌‏طلبانه» کوشیده است در قالب مجموعه مقالاتی از توسعه ایران بنویسد. علوی‏‌تبار در چارچوب‌‏بندی مباحث خود قائل به نظریه‌‏های خط‏‌مشی‏‌گذاری عمومی است و سویه‌‏‏ی محتوایی کتاب‌‏اش ذیل رهیافت‏ «اقتصاد سیاسی» به‏‌سمت توسعه‌‏ای مردم‌‏سالارانه و برابری‌‏خواهانه است. او در این گفت‌‏وگو ضمن ترسیم چارچوب محتوایی کتاب خود، از تعمیم‌‏پذیری محتوای آن و نسبت اصلاح‏‌طلبان با این مقوله نیز سخن گفته است.

🔺کتاب «توسعه‏ همه‌‏جانبه و برابری‌‏طلبانه» تقاطعی است از چند رشته و رهیافت علوم انسانی، بنابراین می‏‌توان آن را بینارشته‌‏ای تلقی کرد. در ابتدا توضیح دهید چرا برخلاف برخی متفکران و صاحبنظران شما مسئله توسعه ایران را «تک‏‌عاملی» نمی‏‌دانید؟ چنانکه شاهد هستیم نحله‏‌هایی پیوستن به اقتصاد جهانی، استقراض، و یا از طرفی دولتی‌‏شدنِ محض را به‏‌عنوان راهکار حل مسئله ایران تجویز می‌‏کنند.

✅زمانی‏‌که به‌‏طور جدی در مورد توسعه و توسعه‌‏نیافتگی فکر می‌‏کردم، به این نتیجه رسیدم که توسعه‏‌یافتگی در کشورهای صنعتی غرب بدون برنامه‌‏ریزی اتفاق افتاده و حاصل جمع‌‏شدن تصادفی مجموعه‏‌ای از عوامل بوده است. اما در کشورهایی که بعد از آنها به کاروان توسعه پیوسته‏‌اند و امروز توسعه‌‏یافته تلقی می‏‌شوند، توسعه نتیجه مجموعه‌‏ای از اقدام‌‏های «هدفمند»، «باثبات» و «نیازمحور» بوده است. از همین زاویه به اهمیت «اداره امور عمومی» و «خط‏‌مشی‏‌گذاری عمومی» در زمینه توسعه رسیدم. در کشورهایی که در موج پس از موج اول نوسازی و توسعه صنعتی، به توسعه دست یافته بودند، دولت‌‏ها توسعه را به‌‏عنوان مسئله اصلی جامعه پذیرفته و کوشیده بودند تا با مجموعه‏‌ای از اقدام‏‌های هدفمند و کم‏‌و‌‏بیش باثبات این مسئله را حل کرده و خواسته عمومی را در مورد آن تحقق بخشند. بر این مبنا به‏‌دنبال تبیین قابل قبولی برای موفقیت یا عدم موفقیت کشورها در «خط‏‌مشی‌‏گذاری برای توسعه» می‏‌گشتم. بعد از پیگیری زیاد به مفهومی رسیدم به‌عنوان «ظرفیت خط‏‌مشی‌‏گذاری عمومی».

منظور از «ظرفیت» در اینجا «توانایی اقدام‌‏های اثربخش و مداوم برای دستیابی به اهداف» است. ریشه توسعه‏‌نیافتگی برخی از کشورها پس از سالیان دراز تلاش در این زمینه «پایین بودن ظرفیت نظام خط‏‌مشی‏‌گذاری عمومی» در آنهاست. چند نفر از پژوهشگران ایرانی نیز به‌‏خوبی نشان داده بودند که «ظرفیت خط‏‌مشی‌‏‏گذاری عمومی، کلید توسعه‏‌یافتگی ملی» است. اما این تازه آغاز بحث بود، و پرسش مهمی که مطرح می‏‌شد این بود که عناصر سازنده ظرفیت ملی خط‌‏مشی‌‏گذاری کدام‌‏اند؟ و هر کدام تحت تاثیر چه عواملی قرار می‏‌گیرند. دیگر برای‌‏ام کاملاً روشن شده بود که نمی‌‏توانم تک‌‏خطی و با نادیده‏‌انگاشتن چندگانگی عوامل به بحث وارد شوم. در گام نخست «ظرفیت حکومت» را که شامل «ظرفیت دولت» و «ظرفیت خط‏‌مشی‌‏گذاری» می‏‌شد، از «ظرفیت غیرحکومتی» جدا کردم. متون و منابع موجود را مورد بحث و بررسی قرار دادم و سعی کردم فهرست موجهی از عوامل سازنده هر یک از این ظرفیت‌‏ها تهیه کنم. در زمینه ظرفیت حکومت به عناصری چون: ظرفیت قانون‏گذاری (وضع قوانین اثربخش و قابل اجرا)، ظرفیت اجرا (ساختار و توانایی دیوان‏‌سالاری)، ظرفیت فسادگریزی، ظرفیت سیاسی (ایجاد ثبات سیاسی و تأمین خواسته‏‌های مردم)‏، ظرفیت ارتباطی (با سایر حکومت‏‌ها یا بازیگران سیاسی داخلی) ظرفیت پاسخگویی و ظرفیت یادگیری (توان درس گرفتن از اشتباه‏‌های گذشته) می‏‌توان اشاره کرد. چگونه ممکن است که هر یک از این ظرفیت‏‌ها را با یک عامل توضیح داد؟ اگر بخواهیم کم و بیش بی‌‏طرفی پژوهشگرانه را حفظ کنیم و از پیش تکلیف همه‏‌چیز را مشخص نکنیم به ناگزیر به‌‏سوی مطالعه میان‌‏رشته‌‏ای و تبیین چندعاملی حرکت خواهیم کرد. تحلیل‏‌های تک‏‌عاملی بیشتر در خدمت ایدئولوژی‌‏پردازی قرار می‌‏گیرند.

حال اگر عناصر شکل‌‏دهنده ظرفیت غیرحکومتی را هم اضافه کنید باز موضوع پیچیده‌‏تر می‌‏شود. عناصری چون ظرفیت رسانه‏‌ها، ظرفیت نهادهای پژوهشی، ظرفیت احزاب، ظرفیت گروه‏‌های ذی‌‏نفوذ، ظرفیت بخش خصوصی و ظرفیت شهروندان.

بعد از آنکه سرفصل‏‌های اصلی مطالعه برای‏‌ام مشخص شد این پرسش را در برابر خودم قرار دادم که چرا فرآیندها، ساختارها و سازوکارهای نظام خط‏‌مشی‏‌گذاری عمومی کشور ما فاقد ظرفیت و توانایی کافی برای تحقق توسعه سریع، پیوسته و متوازن است؟ بعد از بررسی پاسخ‏‌های مختلف به این نتیجه رسیدم که رهیافت «اقتصاد سیاسی» مناسب‏‌ترین پاسخ به این پرسش است. براساس این رهیافت (اقتصاد سیاسی) از تعامل سه دسته از متغیرها شامل: ساختار و کارکردهای حکومت، نیروهای اجتماعی و نظام اقتصادی و فناوری معیشتی، حوزه خاصی به‏‌نام «اقتصاد سیاسی» شکل می‏‌گیرد که چرایی و چگونگی نظام خط‌‏مشی‌‏گذاری عمومی را توضیح داده و تبیین می‌‏کند. همانطور که روشن است، این رهیافت هم ما را به تحلیل چند عاملی دعوت کرده و از تحلیل تک‌‏عاملی دور می‌‏کند.

 

🔺مسئله توسعه، فهم دقیق آن و تجویزهای مؤثر در آن نیازمند تحلیل‌‏های طولی و زمان‏‌مند از مسائل ایران است. در کتاب نیز با چنین رویکردی مواجه هستیم. در اینجا اما می‏‌خواهم کمی وسیع‌‏تر به موضوع ورود کنید و بگویید در فهم مسئله توسعه و به تبع آن تجویزهای مربوط به آن، چه موج‏‌هایی را سپری کرده‏‌ایم و امروز با چه نیروهای مؤثر و موازنه‌‏بخشی روبرو هستیم؟

✅اگر توسعه را به‏‌معنای کلی آن در نظر بگیرید مباحث توسعه و توسعه‏‌نیافتگی پس از جنگ جهانی دوم تحت تأثیر چند جریان فکری مختلف قرار گرفته است.

نخست «مکتب نوسازی کلاسیک» محوریت داشته است. این مکتب از یک سو تحت تأثیر «کارکردگرایی» در جامعه‌‏شناسی قرار داشت و از سوی دیگر به‌‏نوعی «تکامل‌‏گرایی» را دنبال می‌‏کرد. در این دیدگاه جامعه به‏‌طور آرام و تدریجی به‏‌سوی هدفی ارزشمند و مطلوب تحول می‌‏یافت و ستیزی میان نهادهای اجتماعی و قشرهای گوناگون دیده نمی‌‏شد. متغیر اصلی توضیح‌‏دهنده و تبیین‌کننده در این مکتب «ارزش‏‌های فرهنگی و نهادهای اجتماعی» بود. «سنت» به‌عنوان مانع توسعه شناخته می‌‏شد و مسیر توسعه نیز «غربی‌‏شدن» بود. در مکتب نوسازی کلاسیک از «عوامل خارجی» و «ستیز» غفلت می‌‏شد. در حوزه اقتصادی «رویکرد مراحل رشد اقتصادی روستو» این مکتب را نمایندگی می‌‏کرد.

در واکنش به «مکتب نوسازی کلاسیک»، «مکتب وابستگی کلاسیک» شکل گرفت. در این دیدگاه جهان به دو قطب «مرکز» و «پیرامون» تقسیم می‌‏شد و ریشه توسعه‌‏نیافتگی «انتقال مازاد اقتصادی و منابع کشورهای پیرامون به کشورهای مرکز» بود. بزرگترین مانع توسعه جهان سوم میراث تاریخی استعمار و تداوم تقسیم کار نابرابر جهانی قلمداد می‌‏شد. گسترش روابط با غرب نه تنها راه نیل به توسعه نبود بلکه آن را به تأخیر می‌‏انداخت. نوعی سوسیالیسم جهان سومی که همراه با کاهش ارتباط با مرکز بود به‌عنوان راه‏‌حل توسعه معرفی می‌‏شد.

تا قبل از سال ۱۳۴۲ دیدگاه غالب در میان نظریه‌‏پردازان و خط‌‏مشی‌‏گذاران توسعه ایران مکتب کلاسیک نوسازی بود. ‏اما از سال‏‌های پس از اصلاحات ارضی، اگرچه نگاه نوسازی کلاسیک در میان مسئولین کشور حاکم بود اما مخالفان به‌‏سوی دیدگاه وابستگی کلاسیک تمایل پیدا کردند و به نقد دیدگاه‏‌های متکی بر نوسازی پرداختند.

به‏‌تدریج با چالش نظری میان این دو مکتب، از دل هر کدام، دیدگاه‌‏های جدیدی برآمد: مکتب نوسازی جدید و مکتب وابستگی جدید. به‏‌طور مثال در نوسازی جدید سنت لزوماً مانع توسعه نبود و می‏‌توانست در خدمت توسعه قرار گیرد. به‌علاوه مسیرهای متعدد و چندسویه برای توسعه به‌رسمیت شناخته می‏‌شد. تأکید بر ستیزهای اجتماعی و عوامل خارجی نیز مورد توجه قرار می‌‏گرفت. در وابستگی جدید نیز پدیده وابستگی تنها یک پدیده اقتصادی نبود بلکه غالباً پدیده اجتماعی و سیاسی دیده می‏‌شد. به‌علاوه عامل بیرونی و مبادله نابرابر تنها عامل توسعه‌‏نیافتگی نبود بلکه ماهیت حکومت و نقش طبقات و اقشار گوناگون نیز در نظر گرفته می‌‏شد. از همه مهم‏‌تر برخلاف دیدگاه کلاسیک وابستگی، در دیدگاه جدید امکان «توسعه مقارن با وابستگی» (توسعه وابسته) وجود داشت. اگرچه ایرانیان در پیدایش این دیدگاه‌‏های جدید نقش داشتند (مثلاً علی بنوعزیزی در سال ۱۹۸۷) اما این دیدگاه‏‌ها چندان در ایران مورد بحث و بررسی قرار نگرفت. تنها پس از جنگ بود که برخی از مراکز پژوهشی (به‌‏خصوص مرکز تحقیقات استراتژیک ریاست جمهوری) به این دیدگاه‌‏ها توجه کرد، اما عمر این مراکز کوتاه بود. در سطح بین‌‏المللی مکتب نظام جهانی (والرشتاین و پیروان‌‏اش) طرح شده بود که در ایران چندان مورد توجه و بحث و بررسی قرار نگرفت.

اما اگر توسعه را در مفهوم اقتصادی آن در نظر داشته باشید در این زمینه نیز می‌‏توان در سطح جهانی سه دوره را از هم متمایز ساخت. اولین نسل نظریه‌‏های توسعه، توسعه‌‏نیافتگی را پیامد «کمبود منابع» می‌‏دانستند. نسل دوم نظریه‏‌های توسعه که در دهه‏‌های ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ رایج بودند «کژدیسگی قیمت‌‏ها» را عامل اصلی توسعه‏‌نیافتگی قلمداد می‌‏کردند. از نظر آنها اختلال در قیمت‌‏ها و قیمت‌‏های نادرست به انتخاب‌‏ها و تصمیم‏‌های نادرست و در نهایت به توسعه‏‌نیافتگی می‏‌انجامید. نسل سوم نظریه‏‌ها «نهادهای ناکارآمد» را عامل اصلی توسعه‏‌نیافتگی می‌‏دانست.

اگر دقت کنید در فضای مباحث اقتصادی ایران نیز می‌‏توان ردپای هر سه نسل را دید. گروهی از لزوم ارتباط با جهان و فروش راحت نفت برای توسعه می‌‏گویند، گروهی به محکوم ‏کردن «قیمت‏‌گذاری دستوری» توسط دولت‌‏ها مشغول‏‌اند و گروهی از اهمیت نهادها و لزوم تحول در آنها سخن می‏‌گویند.

به‌نظر می‌‏رسد هم در زمینه توسعه به‌‏طور کلی و هم در زمینه توسعه خاص اقتصادی نوعی «همگرایی» نظری در حال شکل گرفتن است. نظریه‏‌های رقیب به ما هشدار می‌‏دهند که همه‌‏جانبه‌‏تر و چند عاملی بررسی کنیم و راه‏‌حل پیشنهاد نماییم.

🔺یکی از مسائل کلیدی، که در عین اهمیت بعضاً از آن غفلت می‏‌شود، مسئله نظریه‏‌ها و تطبیق آن با شرایط ایران است. فارغ از کتاب‏‌ها و نظریات کلاسیک، ما طی سال‏ها شاهد ترجمه و نشر آثاری هستیم که هر یک به‏‌زعم خود نسخه‌‏ای برای توسعه در دست داشته‏‌اند. در دهه‏ ۱۳۶۰ و ۱۳۷۰ با متفکرانی همچون سمیر امین و گوندر فرانک و امثال ذلک مواجهه داشتیم، و هر چه پیش آمده‏‌ایم بر حجم آثار افزوده شده است. آثاری متنوع که مثلاً از دیوید هاروی تا دارون عجم‏‌اوغلو و داگلاس نورث و هایک و نازیک را شامل می‏‌شود و از قضا همگی نیز مناسب شرایط ایران تشخیص داده می‏‌شوند. دریافت شما از این روند چه بوده است و چه بهره‏‌برداری‏‌هایی از این طیف وسیع متفکران داشته‌‏اید؟ در جانب مقابل، نگاه انتقادی شما به این تعدد منابع و تجویزهای پراکنده چیست؟

✅همانطور که گفتم تحول در دیدگاه‌‏های مختلف در مورد توسعه و توسعه‌‏نیافتگی، پدیده‌‏ای جهانی است و به ایران محدود نمی‌‏شود. در مورد به‌‏کارگیری این نظریه‌‏ها در فهم مسائل ایران و یافتن راه‌‏حل برای آنها باید به برخی ملاحظه‏‌های روش‏‌شناختی توجه کرد. یک نکته تمایز میان جهان‌‏روایی (Universalism) با عمومیت‌‏داشتن و تعمیم‏‌پذیری (Generalizability) است. هر نظریه معتبر علمی به‏‌طور صریح و یا تلویحی شرایطی را مشخص می‏‌کند که در آن شرایط صادق است. مثلاً وقتی شما می‏گویید که «آب در ۱۰۰ درجه می‏‌جوشد» به‌‏طور تلویحی شرایط خالص بودن آب و فشار استاندارد (سطح دریا) را مفروض گرفته‏‌اید. جهان‌‏روایی یعنی بی‏‌توجهی به این شرایط لازم برای صدق نظریه. تعمیم‌‏پذیری یعنی هرگاه این شرایط وجود داشت نظریه صادق خواهد بود. اولین مشکل ما این است که نظریه‏‌ها را بدون توجه به شروط تحقق آنها به‌‏کار می‌‏بریم. به‌‏طور مثال در اقتصاد خُرد نئوکلاسیکی یک حکم اقتصادی داریم که می‌‏گوید: «در جامعه‌‏ای متکی بر اقتصاد بازار و صنعتی، نرخ دستمزد تعادلی مساوی ارزش محصول نهایی کار در حالت رقابت کامل خواهد بود». به‏‌طور ضمنی می‏‌بینید که برای صادق بودن این حکم دو شرط وجود دارد: اقتصاد صنعتی و مبتنی بر بازار، و رقابت کامل در بازار. اگر یکی از این دو وجود نداشت حکم هم تحقق نخواهد یافت. روش‏‌شناسی به ما می‏‌گوید که اول مشخص کنید که شروط تحقق دارند یا خیر و بعد از صدق نظریه پرسش کنیم. علوم اجتماعی به این ترتیب هم «جهانی» هستند و هم «منطقه‌‏ای». هرجا شرایط مشخص‌‏شده تحقق داشته باشد صدق می‌‏کنند. اگر شرایط گفته‌‏شده در جامعه خاصی مانند ایران وجود داشته باشد، ما مجاز به استفاده از نظریه هستیم.

نکته دوم این است که یک نظریه علمی حتی اگر ابطال شود، می‏‌تواند به‌‏طور ناقص و جزئی صحیح باشد، اما ابطال یک قانون فلسفی (مابعدالطبیعی) به‏‌منزله ریشه‏‌کن کردن آن است و تماماً محو و زدوده می‌‏شود. به بیان دیگر در علم نقص و نقض یکی نمی‏‌شوند اما در هستی‌‏شناسی فلسفه یکی می‏‌شوند. بنابراین حتی انتقادهای موجّه به یک نظریه هم به‌معنای این نیست که آن نظریه دیگر هیچ کمکی به درک واقعیت نمی‌‏کند. نظریه‌‏های موجود در مورد توسعه و توسعه‌‏نیافتگی که رقیب و نافی هم محسوب می‏‌شوند، هر کدام ممکن است در حوزه‏‌ای خاص و در موقعیتی مناسب، تا حدی دارای قدرت توضیحی باشند.

با توجه به این دو نکته‏‌ی روش‏‌شناختی، باید توجه داشته باشیم که انتخاب چهارچوب نظری مناسب برای بررسی مسائل ایران، مهم‏ترین گام در پژوهش‌‏های توسعه در ایران است. البته انتخاب و گزینش نظریه معیارهایی دارد. سه معیار اصلی عبارتند از: استحکام‏ نظری، اعتبار تجربی و کارآمدی خط‌مشی‌‏های پیشنهادی. به هر حال در چهارچوب علوم اجتماعی بحث انتقادی و اجماع جماعت اهل علم در ترجیح نظریه‌‏ها از اهمیت اساسی برخوردار است. برای این کار باید دیدگاه‏‌های مختلف طرح و نقد شوند تا نتیجه‌‏گیری ممکن گردد.

🔺شما، به‌‏واسطه رشته تحصیلی‏‌تان یعنی اقتصاد، طبیعتاً رخدادها را با عینک این علم تحلیل می‌‏کنید و سپس براساس آموزه‏‌های علم اقتصاد سراغ تجویز می‏‌روید. اما زمانی‌‏که این اثر را مشاهده می‌‏کنیم، درمی‌‏یابیم که عمده مطالب شما پایی در سیاست دارند. این پیوند و رفت‌‏و‏برگشت پررنگ میان اقتصاد و سیاست ناشی از چیست؟

✅همانطور که گفتم، رهیافت من در تبیین خط‌‏مشی‌‏‏گذاری عمومی در ایران، رهیافت «اقتصاد سیاسی» است. در رهیافت اقتصاد سیاسی سه دسته از متغیرها هستند که وضعیت سیستم خط‌‏مشی‌‏گذاری عمومی در یک جامعه را تبیین می‌‏کنند. منظورم از وضعیت سیستم خط‌‏مشی‌‏گذاری عمومی، ساختار آن، خرده سیستم‌‏های موجود در آن، و فرآیندها و سازوکارهای آن است. از میان این سه دسته متغیرهای تبیین‌‏کننده (ساختار و کارکردهای حکومت، نیروهای اجتماعی و نظام اقتصادی و فناوری معیشتی) به‌‏نظر من، شواهد و قرائن قانع‌‏کننده‌‏ای وجود دارد که نشان می‏‌دهد، «ساختار و کارکردهای قدرت سیاسی» از اهمیت بیشتری برخوردار است. این اهمیت کلی و عام نیست و به‏‌دلیل موقعیت خاص ایران بعد از انقلاب است. به همین دلیل وقتی که می‌‏خواهم در مرحله آسیب‏‌شناسی به این تبیین پایبند باشم، ریشه مشکلات و ناتوانی‌‏های نظام خط‏‌مشی‌‏گذاری عمومی کشور (در اینجا در زمینه توسعه) را هم در عرصه ساختار قدرت جستجو می‏‌کنم. در پژوهش مفصلی که قبلا انجام داده‏‌ام چند محور برای‌ام از اهمیت بیشتری برخوردار بوده‌‏اند: ۱) ساختار حکومت ایران از نظر حقوقی و نهادی «چندوجهی است (وجه فرهمندی، وجه اندک‏‌سالارانه، وجه مردم‏سالارانه در کنار هم). ۲) از نظر کارکردهای اقتصادی حکومت ایران «ناسازگار» است (حکومت کارکردهایی را برعهده می‏‌گیرد قبل از آنکه کارکردهایی را که در سطح پایین‌‏تر دخالت هستند پوشش دهد). ۳) حکومت ایران نسبت به نیروهای اجتماعی موقعیتی «خودمختار» دارد (می‌‏تواند مستقل از منافع و دل‌بستگی‌‏های نیروهای مهم اجتماعی تصمیم‌‏گیری کند) ۴) گرایش‏‌های ایدئولوژیک درونی حکومت ایران متعارض هستند. ۵) دیوان‏‌سالاری ایران تعیّن‌‏نیافته و ناکارآمد است. همین تحلیل است که ما را به حرکت از اقتصاد به سیاست و بالعکس راهنمایی می‌‏کند.

🔺شما در کتاب از «ترکیب بهینه بازار و دولت» یاد کرده‌‏اید و ذیل مطلبی به مفصل‏‌بندی آن پرداخته‌‏اید. به نظر شما در شرایط اقتصاد سیاسی ایران از یک‌‏سو، و حامیان این دو ایده رقیب از سوی دیگر، آیا چنین ترکیب‌‏بندی‌‏ای به سرانجام خواهد رسید؟ چه گام‏‌هایی برای آن قائل هستید؟

✅با طرح این بحث می‏‌خواهم یادآوری کنم که راه‏‌حل مشکلات ایران نه «خصوصی‌‏سازی‏» است و نه «دولتی‏‌کردن». بخش خصوصی و بخش عمومی هرکدام در زمینه‏‌هایی دارای مزیت نسبی هستند و بهتر عمل می‌‏کنند. باید نظام اقتصادی‌‏ای طراحی کرد که به مزیت نسبی هر کدام توجه داشته باشد. به‏‌طور مشخص دولت و سازوکار برنامه‌‏ریزی در زمینه تولید و ارائه «آموزش همگانی»، «بهداشت عمومی و درمان عمومی»، «تأمین امنیت»، «تأمین خدمات دادگستری و دادخواهی»، «تأمین اجتماعی عمومی»، «سرمایه‏‌گذاری در خدمات بالاسری اقتصادی و اجتماعی»، «خط‏‌مشی‏‌گذاری عمومی» و «حفاظت از محیط‌زیست» دارای مزیت است. اما در زمینه تولید و توزیع کالاها و خدماتی که خصوصی تلقی می‏‌شوند (در مقابل کالای عمومی و کالای درخور توجه) و تأمین خواسته‏‌ها و ترجیحات مردم، بخش خصوصی و سازوکار بازار از مزیت برخوردارند. دولت باید به‌‏تدریج خود را از حوزه‏‌هایی که در آنها فاقد مزیت است بیرون بکشد تا دچار خطا «ارتکاب» و «نادیده‏‌گرفتن» نشود.

مانع اصلی پیدایش ترکیب بهینه دولت و بازار در ایران وجود یک «دولت پنهان» است که می‏‌خواهد بر بخشی از منابع تسلط دائمی داشته باشد و حضور و اعمال قدرت خود را تضمین کند. این دولت پنهان البته کاری به استدلال و اقناع ندارد و در مقابل محدودشدن قدرت‏‌اش مقاومت می‏‌کند. فراموش نکنید که قدرت ناشی از «کنترل منابع» است. اگر بتوان با قدرت، قدرت این دولت پنهان را مهار کرد، قانع‌‏کردن صاحب‏نظران برای ترکیب بهینه چندان دشوار نیست و می‏‌توان به توافق‌‏های کارشناسانه با آنها رسید.

🔺در کتاب اخیر شما، و دیگر آثارتان ارجاع به قانون اساسی جمهوری اسلامی نسبتاً پررنگ است اما در عین حال برای بحث‏‌های مبتنی بر علم حقوق وزن چندانی قائل نشدید. در روش‏‌شناسی و تجویزهای شما، حقوق چه جایگاهی دارد؟ آیا این علم در مواجهه با اقتصاد سیاسی و موازنه نیروها به متغیر ثانویه و غیرمؤثر تبدیل شده است؟

✅قانون اساسی ایران چند ویژگی دارد. یکم اینکه ابهام در آن زیاد است. دوم اینکه ساختار چندوجهی دارد و از نظام‏‌های مختلفی الهام گرفته و نتیجه را کنار هم قرار داده است و حتی گاه به‌نظر می‌‏رسد که تعارض درونی دارد. سوم اینکه تفسیر آن برعهده نهادی گذاشته شده است که نه پاسخگوی کل جامعه است و نه اینکه اهل نظر و حقوقدان‌‏ها می‏‌توانند بر نتایج و فرآیند تصمیم‌‏گیری آن نظارتی داشته باشند. از این رو در عمل می‏‌توان از قانون اساسی تفسیرهای گوناگون و متضاد داشت. آنچه عرصه عمل را مشخص می‏‌کند، بیش از آنکه مواد قانونی و جهت‌‏گیری آن باشد، توازن واقعی نیرو میان جریان‌‏های مختلف کشور است. به‏‌طور مثال به «تجارت خارجی» نگاه کنید. در قانون اساسی تجارت خارجی دولتی است. تا زمانی‏‌که توازن نیروها به نفع نیروهای دارای گرایش چپ و متمایل به دخالت بیشتر دولت در اقتصاد بود، تلاش می‌‏شد روزبه‏‌روز تجارت خارجی دولتی‌‏تر شود. اما از هنگامی‌‏که توازن قدرت به نفع طرفداران بخش خصوصی تجاری تغییر کرد، تفسیر قانون اساسی نیز با تفکیک میان «حاکمیت» و «تصدی» امکان سپردن بیشتر تجارت خارجی به بخش خصوصی را فراهم آورد. در مورد بانکداری و آموزش هم شما همین روند را مشاهده می‌‏کنید. به همین دلیل ضمن آنکه «ساختار حقوق» کشور را دارای اهمیت می‏‌دانم بر «ساختار حقیقی» آن تأکید بیشتری دارم. این ویژگی خاص جامعه ماست و نه در همه جوامع. اگر در کشور دیگری بودیم شاید بایستی بر جنبه‏‌های قانونی و حقوقی بیشتر پافشاری می‌‏کردیم.

اگر روزی قرار بر اصلاح امور و تحول راهبردها و خط‏‌مشی‏‌‏ها بشود، به‌‏طور حتم باید در مورد اصلاح قانون اساسی هم اندیشید. به‏‌علاوه در نظر داشته باشید که اجرای برخی از اصول قانون اساسی (مانند اصل ۱۱۰) نیازمند تدوین و طراحی یک قانون عادی است. اما سال‏هاست از این کار جلوگیری می‏‌شود. هدف باز بودن دست صاحبان قدرت است.

🔺به نظر شما مجموعه مقالات این کتاب چه میدانی را از منظر تحلیل و تجویز پیش روی اصلاح‏‌طلبان، به‏‌عنوان مخاطب مشخص‏‌تر شما می‏‌گشاید؟ آیا به‌‏زعم شما اصلاح‏‌طلبان، چه به‌‏لحاظ فردی و چه به‏‌لحاظ تشکیلاتی در مسئله «توسعه» و «برابری» و اساساً «اقتصاد سیاسی» چارچوب‏‌مند می‌‏اندیشند و از تجویزهای روشن برخوردار هستند؟

✅برای تبدیل چارچوب‌‏های کلی شبیه به این کتاب، سازمانی بیشتر از احزاب و تشکل‏‌های موجود ضروری است. چنین نوشتارهایی می‏‌توانند جهت‌‏گیری‌‏های کلی را به یک جریان سیاسی پیشنهاد کنند و آن جریان سیاسی در قالب سازمان‌‏هایی مانند سازمان برنامه و بودجه یا مراکز پژوهشی چون مرکز پژوهش‏‌های مجلس آن را به مجموعه‌‏ای از خط‌‏مشی‌‏ها و راهبردها تبدیل کند. بحث‏‌های این کتاب بیشتر از جنس مباحث روشنفکرانه است و تا تبدیل‌‏شدن به تجویزها و توصیه‏‌های مشخص راه طولانی در پیش دارد.

پیشنهاد مشخص برآمده از این کتاب، این است که می‏‌توان بر مبنای مفهوم «توسعه و رفاه نهادینه» به نقد و ارزیابی و آسیب‌‏شناسی اقتصاد سیاسی ایران پرداخت و نوسازی و بازسازی آن را در دو محور:

الف- تأمین لوازم رشد بلندمدت اقتصاد به‌عنوان شرط لازم توسعه اقتصادی،

ب- تثبیت و توانمندسازی نهادهای تأمین اجتماعی و رفاه.

در دستور کار قرار داد. پس از مشخص‌‏شدن هدف و معیارهای ارزشی باید ریشه آسیب‌‏ها و موانع را مورد بررسی قرار داد و با تلفیق این دو (توصیف و تبیین به علاوه ارزش‏‌گذاری و تعیین هدف) به تجویز و توصیه پرداخت.

با شناختی که از جریان‏‌های اصلاح‏‌طلب دارم تا رسیدن به این حد از تولید فکری فاصله زیادی داریم. این مبنا می‏‌تواند پایه خوبی برای نوسازی و بازسازی جریان اصلاح‌‏طلب در ایران هم باشد. دولت آقای پزشکیان می‌‏توانست فرصت خوبی برای این کار فراهم آورد. اما به‌نظر می‏‌رسد که این دولت ترجیح می‏‌دهد بدون یک محور مشخص در فعالیت‌‏ها و جهت‏‌گیری‌‏های خود به اداره امور جاری ادامه دهد. اصلاح‌‏طلبان نیز در این زمینه در وضعیت مناسب قرار ندارند.

منبع: کتاب‌نامه آگاهی نو، شماره ۸، پاییز و زمستان ۱۴۰۴

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.