تاریخ انتشار : پنجشنبه 16 بهمن 1404 - 11:43
کد خبر : 183517

هشدار یک جامعه شناس در باره خشم اجتماعی ناشی از ناشنوایی سیستماتیک و راه های پیش رو

هشدار یک جامعه شناس در باره خشم اجتماعی ناشی از ناشنوایی سیستماتیک و راه های پیش رو

آرمان شرق-گروه جامعه:ما در مواجهه با یک جهان بسیار پرشر و شور که اساساً ساخت عادلانه‌ای ندارد ابتکارات را به دست بگیریم؛ جهانی که در آن می‌بینیم ملت‌هایی اساساً به‌صورت نسلی نابود می‌شوند و سرزمین‌هایی از بین می‌روند. هرچه بتوانیم ابتکارات را به «دولت-ملت»، به این سرزمین و به «دولت-کشور» منتقل کنیم، راهگشاست. به نظر من در عقلانیت جامعه ایران، اخلاق ایرانی، سازگاری ایرانی، هوشمندی ایرانی و نجابت ایرانی، یک چنین ظرفیتی وجود دارد.

هشدار یک جامعه شناس در باره خشم اجتماعی ناشی از ناشنوایی سیستماتیک و راه های پیش رو

فراستخواه: دال مرکزی اتفاقات سال‌های اخیر خشم اجتماعی است/ ناشنوایی سیستماتیک جامعه را دچار خشم کرده است/ مجاهدی: طبقه متوسط سقوط کرده و عصبانی است

خبرآنلاین در میزگردی از دو استاد سرشناس علوم اجتماعی و سیاسی دعوت کرد که رویدادهای اخیر را واکاوی کنند. در یک طرف، مقصود فراستخواه جامعه‌شناس خشم اجتماعی را از رهگذر روانشناسی مراحل ۱۰گانه خشم اجتماعی توضیح می‌دهد.

مشروح صحبت های دکتر فراستخواه را در این میزگرد  بخوانید؛

****

فراستخواه: من ابتدا می‌خواهم دو سویه مسئله را تفکیک کنم. یک سویه، سویه به‌اصطلاح استراتژیک است؛ یعنی به‌طور خاص مسئله سیاسی است با حاکمیت و قدرت ارتباط دارد. در این سویه، دولت‌های متخاصمی وجود دارند که می‌خواهند از مسائل اجتماعی و سیاسی ایران استفاده کنند؛ دولت متخاصمِ آمریکای ترامپی، اسرائیلِ نتانیاهویی، بعد گروه‌های سرنگونی‌طلبی که می‌خواهند به قدرت برسند، رسانه دارند، بازنمایی می‌کنند و میدان را برای فعالیت خود مناسب می‌بینند. اما بحث من اصلاً این نیست. این سویه سیاسی و استراتژیک مسئله است که می‌توان درباره آن بحث کرد و در میدان حضور دارد. من می‌خواهم سویه اجتماعی مسئله را ببینم.

خشم اجتماعی و خشم‌ انباشته‌شده

 چیزی که من می‌بینم «خشم اجتماعی» و یک نوع خشم انباشته‌شده است.  دال مرکزی آن «خشم» است. ما با یک پریشان‌حالی اجتماعی و درماندگی اجتماعی مواجهیم که به شکل‌های مختلفی ظاهر شده است. از سال ۸۸، ۹۶، ۹۸، ۱۴۰۰، ۱۴۰۱ تا به امروز، جامعه مدام امواج مختلفی داشته که در واقع شراره‌های خشمی است که شکل گرفته است.

این پریشان‌حالی در مقابل چیزی است که می‌توان به آن رفاه اجتماعی یا به‌طور دقیق‌تر کامیابی اجتماعی گفت؛ چیزی که ما به آن نیک‌بود فاعلی subjective well-being می‌گوییم. یعنی جامعه می‌خواهد با مردم در حکم «سوژه‌ها» رفتار کند؛ شهروندانی که هر یک سوژه‌ای هستند، فاعلِ شناسایِ عالم‌اند، می‌خواهند زندگی‌شان را خودشان تعریف و پی‌جویی کنند و مطلوبیت‌ها و آرزوهایی دارند. این ۹۱ میلیون نفر جمعیت ایران، سوژه‌هایی هستند که می‌خواهند زندگی‌شان را تعریف و نیازهایشان را تأمین کنند.

وقتی این نیک‌بود فاعلی وجود ندارد، حکمرانی که اساساً موضوعیتش تأمین همین امر است، دچار چالش می‌شود؛ به‌ویژه برای گروه‌های اجتماعی مختلف و گروه‌های نوعاً رویت‌ناپذیری که دیده نمی‌شوند، «دیگری» و طرد شده‌اند. این‌ها در وضعیت‌های بسیار پیچیده‌تر، مسئله‌مند و آسیب‌ناکی قرار دارند.

توضیحی که می‌توانم بر مبنای یک شرح‌حال اجتماعی بدهم این است که این پریشان‌حالی اجتماعی دو دوره دارد: دوره نهفتگی و دوره آشکارگی. هر یک از این دو دوره نیز پنج مرحله دارند.

دوره نهفتگی پریشان‌حالی‌ اجتماعی؛ ناکامی، نارضایتی، بی‌اعتمادی و ناامیدی

اول، دوره‌ نهفتگی این پریشان‌حالی‌هاست. مرحله اول آن «ناکامی» است. مردم احساس ناکامی می‌کنند. ما این را در سال‌های ۸۸، ۹۶، ۹۸و … می‌بینیم. ناکامی یعنی نداشتن مسکن، شغل دلخواه، منزلت اجتماعی، سبک زندگی، حرمت، حقوق، ارتباطات و رسانه. وقتی مجموعه این‌ها نیست و حس نیک‌بود فاعلی وجود ندارد می‌بینیم یک احساس ناکامی شکل می‌گیرد.

این احساس ناکامی ابتدا به شکل «نارضایتی» نشان داده می‌شود. نارضایتی معطوف به بیرون است و می‌خواهد خود را ابراز کند. مرحله‌ سوم این است که به کجا باید چنگ زد؟ وقتی سرمایه‌های اجتماعی، همبستگی، پیوند وجود نداشته باشد و مشارکت فرسایش پیدا کند؛ به آینده، دولت، سیاست‌ها و نهادهایی که بتوان از طریق آن‌ها شفقتی دید و پیوندی برقرار کرد «بی‌اعتمادی» شکل می‌گیرد

وقتی جامعه این سه مرحله را هم رد می‌کند، به مرحله «ناامیدی» می‌رسیم. این حس ناامیدی نیز وقتی هیچ سیاستی و هیچ پشتیبانی اجتماعی وجود نداشته باشد، جامعه را به مرحله‌ «اندوه اجتماعی» پرتاب می‌کند. پس آخرین مرحله پنجم نهفتگی پریشان‌حالی جامعه‌ ایران در این چند دهه «اندوه اجتماعی» است.

دوره آشکارگی آشکارگی پریشان‌حالی؛ شکوه، شیون، ضجه، تروما و پرخاش

از آن به بعد وارد دوره آشکارگی می‌شویم که آن هم پنج مرحله دارد. این دوره ابتدا با یک «شِکوه اجتماعی» شروع می‌شود؛ اندوه انباشته در ذهن و روح خلایق، ابتدا به شکل یک شکوه اجتماعی و مانند یک موزیک متن در ذهنیت جامعه شکل می‌گیرد. من در مطالعات محدودی که در این دو سه دهه داشتم از نزدیک با کارهای مخصوصا کیفی‌تر مواجه می‌شدم. اینجا وقت این گونه پیمایش‌ها، گزارش‌های اجتماعی، نهادهای اجتماعی و رسانه‌های مستقل است. این شکوه  اگر رسانه‌های مستقلی وجود داشته باشد، پیمایش‌های جدی صورت بگیرد، مراکز پژوهشی مستقل از حاکمیت وجود داشته باشد این مسائل که به شکل حرفه دنبال شوند این شکوه اجتماعی می تواند در آنجا بازنمود پیدا کند، سیاست‌هایی تعریف شود، راه‌حل‌هایی پیدا شود.

اگر این اتفاق نیفتد شکوه سیاسی به یک «مویه سیاسی» یا «شیون سیاسی» تبدیل می‌شود. اینجا جای نظام حزبی خالی است که بیاید و برای این شیون‌ها برنامه دهد و با گردش قدرت، رضایت مردم را جلب کند. اگر در مرحله شیون هم پاسخی داده نشود، وضعیت تبدیل به «ضجّه سیاسی» می‌شود. در این مرحله مناقشه‌ها و مطالبات بیشتر است. ما در سال‌های گذشته این مسیر را نه به صورت خطی اما با یک فرازونشیب می‌دیدیم. بیشتر آلترناتیوها و گروه‌هایی که می‌خواهند جایگزین شوند بیشتر می‌توانند از این مسئله استفاده کنند و پاسخ دهند. همه اینها بخشی از هوشمندی اجتماعی است که جامعه برای خودش یک سازوکارهایی برای زندگی دارد و از این طریق می‌آید برای مسائل راه حل پیدا می‌کند.

متأسفم که بگویم اگر مرحله ضجه هم از طریق مدنی و گردش قدرت حل نشود (که به دلیل ساختار متصلب، ناشنوایی سیستماتیک و شکاف دولت-ملت حل نشد)، تبدیل به «تروما» می‌شود. تروما وضعیتِ «ذهنِ زخمی» جامعه است؛ مردم احساس قربانی بودن می‌کنند. تروما وضعیتی بسیار نفرین‌شده و مسموم است که مثل خوره به جان اجتماع می‌افتد و جامعه را از درون می‌پوساند.

با وجود تروما، قانون صیانت نفس و تقلا برای زندگی همچنان وجود دارد. این تقلاها و «مومنتوم» های (تکانه‌های) اجتماعی نمی‌گذارند تروما در حالتِ درخودفرورفتگی باقی بماند. لذا تروما به نقطه‌ای می‌رسد که دوباره از درونش خشم بروز می‌کند. به نظرم جامعه ما متأسفانه به این دوره پرتاب شده است. اکنون به مرحله‌ای رسیده‌ایم که «پرخاش» و میل به خشونت وجود دارد و حتی متناظر با آن، میل به اقتدار؛ یعنی میلی وجود دارد که یک نیروی مقتدر بیاید تا فرد بتواند به کمک او خشمش را ابراز و ناکامی‌های مرحله اولش را جبران کند.

به نظر من، ما در چنین وضعیتی قرار گرفته‌ایم. می‌خواهم به عاملان اجتماعی را در اینجا توضیح دهم: اینکه این عاملان چه می‌توانند بکنند. موضوع دیگر مسئله‌ زمان است. ما سه سه زمان داریم؛ «زمان طلایی»، «زمان حساس» و «زمان ازدست‌رفته». مطالعات و شواهدی که طی این سه دهه گرد آورده‌ام به من کمک کرده که هنوز می‌توان توضیح داد که عاملان (مثلاً حاکمان، رقیبانشان، مخالفان، نهادهای مدنی، اجتماعی، محلی، صنفی، حرفه‌ای) چگونه می‌توانند عمل کنند و در کدام زمان قرار دارند.

فراستخواه: دال مرکزی اتفاقات سال‌های اخیر خشم اجتماعی است/ ناشنوایی سیستماتیک جامعه را دچار خشم کرده است/ مجاهدی: طبقه متوسط سقوط کرده و عصبانی است

*فراستخواه: متأسفانه انتظار پاسخی نیست؛ هنوز نمی‌خواهند این خشم را به رسمیت بشناسند. یک مافیای قدرت و یک الیگارشی وجود دارد که اساساً دیگر نمی‌خواهد قراردادهای اجتماعی را روزآمد و اصلاح کند و وضعیت کاملاً پیچیده‌ای است.

ما در مطالعات‌مان بحثی به نام «قلدرمآبی»  Bullying داریم. مثلاً فرض کنید در محله یک تعداد آدم‌هایی قلدری می‌کنند. در حوزه‌ی سیاست، در این چند دهه شاهدیم که یک نوع «قلدرمآبی» اتفاق افتاده است؛ یک نوع قلدرمآبی سیاسی که پشت آن البته رانت‌ها و انحصارات قرار دارد. در خصوص همان انحصارِ قرارداد اجتماعی که دکتر مجاهدی مطرح کرده بودند، بحث‌هایی وجود دارد که اساساً همه از ابتدا برابرند، اما به نظر من نابرابری هم از ابتدا شکل گرفته است.

سال ۸۸ در یک زمان حساس قرار داشتیم؛ الان در زمان از دست رفته‌ایم

[می‌گویند] «همه از آخر می‌ترسند، عبدالله از اول می‌ترسد». کار ما در واقع یک‌طوری شکل گرفته که دوباره تنظیم مجدد  (Reset) این وضعیت، به معنای از دست دادنِ خیلی موقعیت‌ها و منافع برای یک گروه اقلیت است و این گروه چنین چیزی را نمی‌خواهد. یعنی به این معنا که دوباره بیاید عدالت و میزان را ایجاد کند؛ که لازمه‌ی آن یک نوع از دست دادن‌هاست و هزینه‌های بزرگی دارد.

اینجاست که من عرض کردم آن زمان از دست رفته است؛ یعنی حتی زمان حساس را هم از دست داده‌ایم. سال ۸۸ یک «زمان حساس» بود که می‌توانست یک نوع عدالت، و یک نوع قرارداد اجتماعی شکل بگیرد. اما نشد. تعریفی شد، اسمی برای آن گذاشته شد و صورت‌مسئله در واقع نه‌تنها پاک شد، بلکه جمع شد. با اسم‌هایی که روی این خواسته‌ها گذاشته می‌شود، در واقع [آن‌ها را] طرد، سرکوب و حذف می‌کنند.

اجازه دهید این‌گونه بگویم: من همچنان معتقدم که در این جامعه هوشمندی‌هایی وجود دارد، امکان‌های نهفته‌ای وجود دارد که جامعه‌ی ایرانی، انسان ایرانی و گروه‌های اجتماعی با آن هوشمندی، مسیر خودشان را دنبال می‌کنند.

این میدان، میدان پیچیده‌ای است؛ ما نیازمند یک تخیل و داستان اجتماعی هستیم

من در ابتدای صحبت‌هایم نخواستم توضیح دهم و فقط به وضعیت استراتژیک دولت‌های متخاصم اشاره کردم. یعنی میدان، بسیار میدان پیچیده‌ای است اما درعین حال جامعه با آن هوشمندی و سازگاری‌های خلاقی که در «عاملان» ایرانی و عقلانیت جمعی ایران وجود دارد، می‌تواند این دوره هم سپری کند اما خیلی سخت است.

ما به یک «تخیل اجتماعی» یا «داستان اجتماعی» نیازمندیم. الان تخیل اجتماعی درمانده شده و داستانی دیگر برای آن مردم خشمگین نیست؛ مردمی که مدام درگیر خشم‌های پی‌درپی و انباشته‌ای در درون خودشان هستند، به علت آن درماندگی‌ها نمی‌توانند نیازهای‌شان را تأمین کنند، مشارکت کنند، دیده شوند و و نتوانند زندگی کنند. این خشم‌ها نیاز به یک داستانی دارد که با آن داستان مسیر را دنبال کند. در حالی که ما تمام داستان‌ها را از بین بردیم.

ما وقتی با دوستان‌مان جمع می‌شویم، می‌گوییم: «الان در این میدان چه کار کنیم ما؟» این دولت‌های متخاصم آمده‌اند و می‌خواهند از این خشم جامعه و از این اعتراضات می‌خواهند استفاده کنند. همه‌ی ما نگرانیم؛ چون طبعاً ما با یک جهان پر شر و شور درگیر هستیم. در یک چنین جهانی، زیستن در یک سرزمین، در یک فلات، در یک ژئوپلیتیک بسیار سخت، با یک جمعیت ۹۱ میلیونی متنوع و متکثر که نیازهای فروخورده و آرزوهای فروخورده‌ی بسیاری دارند و قرارداد اجتماعی هم نمی‌تواند آن‌ها را حمایت کند… چطور این مسیر را دنبال کنیم؟

اینجاست که ما به داستان نیاز داریم. این تخیل اجتماعی و داستان می‌تواند به ما کمک کند. ما «داستان مدرنیته» داشتیم؛ ما با داستان مدرنیته آمدیم. در دهه‌ی ۴۰ و ۵۰ دانش‌آموز و دانشجو بودمی خاطرم هست که داستانی به نام مدرنیته داشتیم. عقلانیت، انسان‌گرایی، پیشرفت، قرارداد اجتماعی، خرد نقاد و تفکر انتقادی را می‌خواستیم. مجموعه این‌ها سبب می‌شد که ما یک داستانی داشته باشیم تا آرزوهایی در سر بپرورانیم و کار کنیم.

اما وقتی ایدئولوژی مدرنیزاسیونی که در آن دوره بود، این داستان را تخریب کرد مدرنیته را به یک مدرنیزاسیونی تقلیل داد که نه در آن نه عدالت بود، نه مشارکت اجتماعی و نه توافق نخبگانی. این داستان دیگر به ما کمک نکرد و  ما «داستان انقلاب» را پیدا کردیم. ما با آن داستان نتوانستیم پیش برویم و به داستان انقلاب رسیدیم.

بعد از انقلاب که مشکلاتی به وجود آمد، دوباره داستان‌های دیگری به داد این ملت رسید؛ مثلاً داستان اصلاحات و داستان عقل‌گرایی بعد از انقلاب. کسانی آمدند و از عقل‌گرایی صحبت کردند و گفتند ملیت را در نظر بگیریم؛ این سرزمین چندهزار سال تاریخ و فرهنگ دارد، تمدن دارد، ارتباط با ملت‌های مختلف داشته، گفتگو داشته باشیم. این برای ما داستانی شد که سال ۷۶ را به وجود آورد.

مرجعیت‌ها

اما الان این تخیل اجتماعی و این داستان و این مرجعیت، هم به دلیل وضعیتی که بلوک‌های سخت قدرت با این جامعه داشتند، نفوذ خود را برای بخش بزرگی از گروه‌های اجتماعی از دست داده است. الان وقتی شما برای این گروه‌های اجتماعی که خشم دارند از عقل‌گرایی، توسعه، واقع‌گرایی و اصلاحات صحبت می‌کنید، آن را نمی‌پذیرند.

حتی مرجعیت روشنفکری … هیچ نوع مرجعیت دانشگاهی نمانده است. مرجعیت رسانه‌ای که نداریم. این صداوسیمایی که ما داریم، اساساً در آن انعکاسی از این تنوعات ۹۱ میلیون جمعیت با اقوام مختلف، جنسیت‌ها، سبک‌های زندگی و نسل‌های مختلف نیست. حتی رقیب‌های سیاسی‌شان هم در این رسانه وجود ندارند. پس مرجعیت رسانه‌ای که نداریم؛ رسانه‌های آزاد و مستقل و این‌ها را هم . پس در نتیجه ما در سطح سرزمین و فلات، مرجعیت‌های رسانه‌ای را تخریب کردیم. مرجعیت‌های دانشگاهی را به شکل‌های مختلفی از چشم و دل و ذهن جامعه انداختیم. مرجعیت‌های روشنفکری را انداختیم.

مدتی است که سلبریتی‌ها آمده‌اند و آن‌ها هم کاره خاصی نمی‌توانند بکنند؛ نمی‌خواهم آن‌ها را نفی کنم، اما آن‌ها کارایی‌شان در حوزه‌ دیگری است.

مواجهه با خشم

اینجا است که به نظر من ما در یک وضعیتی قرار گرفتیم که مواجه هستیم با خشم، با همان توضیحی که دادیم؛ بدون اینکه در خود سرزمین یک دولت-ملتی بتواند با یک شکل رضایت‌بخشی و یک «پایداری» بتواند مسائل سرزمین را رفع‌ورجوع کند.

اینجا است که مجبورم بگویم که شاهد گفتمان‌های تازه‌ای در جامعه هستیم که اساساً رژیم‌های حقیقت خاص خودشان را دارند. اساساً هیچ عنایتی به مرجعیت‌ها و دال‌ها و حقیقت‌هایی که در جامعه برای‌شان گفته می‌شود ندارند و خیلی هم خطرناک است، چون اساساً میل به بازگشت دارند.

فراستخواه: دال مرکزی اتفاقات سال‌های اخیر خشم اجتماعی است/ ناشنوایی سیستماتیک جامعه را دچار خشم کرده است/ مجاهدی: طبقه متوسط سقوط کرده و عصبانی است

 زمان طلایی

 متأسفانه در آن تخیل اجتماعی و داستانی که اشاره کردم، زمان طلایی حکومت بعد از انقلاب، در دوره‌ی اصلاحات بود؛ اما ما نتوانستیم از آن زمان استفاده کنیم. هنوز ماجرای قتل‌های زنجیره‌ای ادامه داشت، و آن بلوک قدرت همچنان مقاومت کرد و دیگر اتفاقات هم رخ داد که باعث شد آن فرصت از دست برود.

بعد از آن، در نیمه‌ی اول دهه‌ی ۹۰، ما با یک زمان حساس مواجه بودیم. در آن دوره، حکومت به‌عنوان یک عامل اجتماعی هنوز فعال بود. آن دوران، هرچند دیگر زمان طلایی نبود، اما زمان حساس حکمرانی بود، که در آن برجام توانست تحقق پیدا کند. چون یکی از مشکلات بزرگ ما اساساً همین است که نمی‌توانیم با دنیا زندگی کنیم. ما در تخیل سیاسی‌مان، انگار همواره باید در «شِعب ابی‌طالب» یا در «صحرای کربلا» باشیم؛ در حالی‌که ۹۱ میلیون نفر در این سرزمین زندگی می‌کنند و نمی‌توانند بدون دنیا زندگی کنند. باید با دنیا در ارتباط باشند. در آن دوره، دولت می‌توانست بازی کند، اما آن فرصت حساس هم از دست رفت.  اینجاست که پای مفهومی که من از آن به «کنشگران مرزی» و به طورکلی «نیروهای میانی» از آن یاد کرده‌ام به میان می‌آید؛ نیروهای میانی در بوروکراسی حکومت که در آن لایه‌هایی از عقلانیت، کارشناسان، مدیران وجود دارد. کسانی‌اند که بخش‌هایی از جامعه و بخشی از عقلانیت جامعه را نمایندگی می‌کنند و بین ایوان جامعه و دیوان دولت در حال تردد هستند.

ببینید، الان در ایران ۲۰ میلیون نفر تحصیل‌کرده وجود دارند؛ این یک پتانسیل بزرگ برای فعال بودن جامعه است. این جامعه می‌تواند به سازمان‌های مدنی، صنفی، سندیکایی، حرفه‌ای، و محلی خود بازگردد، آن‌ها را تقویت کند، جامعه‌ای فعال باشد، و از حقوق خودش محافظت کند؛ و قرارداد اجتماعی خود را بر اساس منزلت و سبک زندگی‌اش بازتعریف کند.البته، مقصود من از «مرجعیت درون‌سرزمینی» نفی میلیون‌ها ایرانیِ خارج‌نشین نیست؛ آن‌ها نیز بخشی از ظرفیت این جامعه‌اند، بخشی از هوشمندی و عقلانیت این ملت‌اند، و بخش مهمی از حقوق اجتماعی این سرزمین را دنبال می‌کنند.

اما به‌نظر من تنها داستانی که در زمین حاکمیت باقی مانده، رفراندوم است. رفراندوم داستانی است که می‌تواند نوعی بازتنظیم reset کند. هرچند که در قانون اساسی محدودیت‌هایی وجود دارد، اما همین قانون اساسی، با تمام قیودش، به دولت و حاکمیت اجازه داده که همراه با ملت، از این امکان استفاده کند.

اتفاقاً در همین‌جا ما می‌توانیم به همان مفهوم دولت-ملت برگردیم. ملت‌ها مهم‌اند و می‌خواهند مهم باقی ‌بمانند.  ملت، اگر دولت-ملت نباشد، حقوقش از دست می‌رود. نمی‌توان تصور کرد که یک ملت بدون دولت-کشور بتواند حقوق بشر و دموکراسی داشته باشد. برای همین است که می‌گوییم یک جنگ – چه از سوی آمریکای ترامپی یا اسرائیل نتانیاهو – قطعاً به دموکراسی منتهی نخواهد شد. چراکه یک وضعیت اردوگاهی اتفاق می‌افتد.

«نیروهای میانی»

اینکه من هنوز به «نیروهای میانی» امید دارم برای این است که بتوانند میان دولت و ملت، یک داستان تازه شکل دهند. منظورم از «داستان» یک داستان معنادار است. شما، یعنی شهروندان این جامعه، با تمام نسل‌ها و طبقه‌ها و اقشار، زن‌ها و مردها، دنبال آن هستید که مسائل‌تان و مشکلات‌تان را در دل یک تخیل اجتماعیِ معنادار، در دل یک داستان که برای‌ شما معنادار است، دنبال کنید.

ما، زمان‌های طلایی و حساس را از دست داده‌ایم اما در این زمان ازدست‌رفته به‌سر می‌بریم. تنها چیزی که می‌تواند به‌ نوعی بهره‌وری ملی از ظرفیت‌های باقیمانده ایجاد کند، همین است. شما در زندگی هم وقتی می‌بینید که همه‌چیز از دست رفته اما چیزهایی دارید و به آن‌ها متوسل می‌شوید که شاید بهره‌وری داشته باشد. به نظر من در همین سقف کوتاهِ قانون اساسی، به‌رغم همه‌ی محدودیت‌هایش، هنوز ظرفیت‌هایی وجود دارد برای اینکه بازگردیم به این سرزمین، به این فلات، و به‌ عنوان یک دولت-ملت، قرارداد اجتماعی‌مان را بهبود ببخشیم. بیایم در یک نوع همه‌پرسی انجام دهیم که در آن تعریفی تازه از مشارکت مردم، گردش قدرت، حقوق اجتماعی، دموکراسی و حقوق بشر تعریف شود و بتوان با روشی صلح‌آمیز، مسیر طرح ناتمام ایران را دنبال کنیم.

در چند دهه‌ای که ما باید توسعه را دنبال می‌کردیم، خیلی از ملت‌های دیگر در مسیر حرکت کردند و جلو افتادند. امیدوارم که از این تنها داستانِ باقی‌مانده، شاید بتواند معنایی ایجاد کند استفاده کنیم.

ما در مواجهه با یک جهان بسیار پرشر و شور که اساساً ساخت عادلانه‌ای ندارد ابتکارات را به دست بگیریم؛ جهانی که در آن می‌بینیم ملت‌هایی اساساً به‌صورت نسلی نابود می‌شوند و سرزمین‌هایی از بین می‌روند. هرچه بتوانیم ابتکارات را به «دولت-ملت»، به این سرزمین و به «دولت-کشور» منتقل کنیم، راهگشاست. به نظر من در عقلانیت جامعه ایران، اخلاق ایرانی، سازگاری ایرانی، هوشمندی ایرانی و نجابت ایرانی، یک چنین ظرفیتی وجود دارد.

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.