صلاح الدین خدیو در یادداشتی برای دیپلماسی ایرانی می نویسد: یا دولت منتخب می تواند لویاتان شود. با منطق یا من یا هیچ کس، لویاتان درست نمی شود. فکر می کنم اگر فقط یکی از شعارهای آن یعنی ترادف ایرانی بودن با داشتن شناسنامه ایرانی عملی شود، می توان خوش بین بود. این سخن و الزامات و تالیهای منطقی آن یعنی عزم و اراده شایسته گزینی منهای ملاحظه مذهب و زبان و قومیت و عقیده و موقعیت اجتماعی و اقتصادی. باید منتظر ماند و دید. این دولت هیچ فرصتی برای اشتباه و تکرار گذشته ندارد. یک انگیزه رایج در این انتخابات، عجالتا آمدن لویاتانی عامل و بصیر بود.
آیا لویاتان می آید؟

بهار سال ۱۳۵۷ چند ماە قبل از انقلاب ایران در جایی نزدیک به مرز سه کشور ایران و عراق و ترکیه، کشتاری غریب و خونبار رخ داد. حدود هزار نفر از پیشمرگان یک حزب کُرد که پس از قرارداد الجزیره و شکست جنبش کردستان تازه قد علم کرده بود، بدست نیروهای حزب رقیب و و عشایر کرد ترکیه ای متحد آنها، قتل عام و اسیر شدند.

قضیه از این قرار بود که آن زمان تنها دولتی که حاضر به پشتیبانی از جنبش نوپا و کم رمق جدید کردها بود، دولت سوریه بود که رئیس آن یعنی حافظ اسد با صدام حسین پدرکشتگی و عداوت شخصی داشت.

از بخت بد حزب تازه تاسیس که به زعم خود از ققنوس شکست جنبش عظیم قبلی برخاسته و سردمدار “انقلاب نوین خلق کردستان” بود، مرزهای سوریه مکانی دور از دسترس و عمدتا پایگاه اجتماعی حزب کهنه کار رقیب بود. از این رو آنها تصمیم گرفتند با گسیل عمده نفراتشان به آنجا، به یک شاهراه ارتباطی با دمشق دست یابند و از کمک های تدارکاتی آن بهره مند شوند. حزب قدیمی در این زمان دستش برای قیام بسته بود: عمدتا به این دلیل که صدها هزار پناهنده مقیم ایران، وبال گردنش شده و دولت شاهنشاهی پذیرایی از آنها را منوط به ترک مخاصمه با عراق و زمین گذاشتن سلاح هایشان کرده بود. این موقعیت بغرنج همزمان آنها را نگران از کف رفتن جایگاه یگانه شان در میان کردها و سردمداری حزب جدید می کرد. از این رو خاتمه یا تضعیف جنبش مسلحانه حزب رقیب، هرچند باعث تقویت دشمن اصلی یعنی صدام می شد، اما از منظری دیگر ضرورتی استراتژیک بود. گویا پس از این کشتار، یک رهبر این حزب گفته بود: اگر خودمان هم نتوانیم انقلاب کنیم، دستکم می توانیم نگذاریم دیگران انقلاب کنند! این سخن عملا در ادوار و دهه های بعد به منطق سیاسی کردهای عراق تبدیل شد. گو اینکه در جریان رفراندوم استقلال، این بار حزب دوم با استدلالی مشابه به تسویه حساب متقابل پرداخت. این منطق سیاسی که طنینی قبیله گرایانه و پیشامدرن و خالی از تعهد به خیر عمومی و مصلحت جمعی دارد، آشکارا منطق اصلی سیاست ایران در دو دهه گذشته بوده است. اگر خودمان قادر به انجام اصلاحات نیستیم، نمی گذاریم دیگران هم موفق شوند. اگر قرار است در این کشور حکمرانی خوب پیاده شود، باید بوسیله جناح و گروه ما باشد، یا ما یا هیچ کس و …

این البته به معنای صدور کیفرخواست علیه یک جناح و تبرئه مثلا جناح اصلاح طلب نیست که از رهگذر وضعیت ایجاد شده در سال های اخیر، مخصوصا صبغه های پررنگ قدرت طلبی و رانت جویی یافته بود و احیانا مانند رقیب جایی که دستش می رسید، انحصارطلبی هم می کرد.

و الحاصل اما مردم از این بازی خسته شدند. درصدی کنج عزلت برگزیده و ایمانشان را به صندوق رای از دست دادند و دسته ای هم درست مانند ایران صد سال پیش که همه منتظر منجی قدرتمندی برای اصلاح کشور بودند، دل به قسمی اقتدارگرایی سپرده و عطای اصلاح طلبی را به لقایش بخشیدند.

آنچه رخ داد، به نوعی سرگذشت سیاست مدرن هم است. همو که توماس هابز انگلیسی در قرن هفده در لویاتان آن را به رشته تحریر درآورد. وقتی جنگ همه علیه همه مغلوبه می شود، مردم تصمیم می گیرند قدرت های پراکنده و منفرد موجود در اجتماع را تجمیع و آن را به دست موجودی خیالی به نام لویاتان بسپرند. لویاتان اسم رمز دولت مطلقه است که قرار است در ازای این واگذاری، امنیت را تضمین کند.

مردم با لویاتان قرارداد نمی بندند، بلکه میان خودشان عهدی می بندند و به دولت اعتماد می کنند. نکته ظریف اینجاست که در قرارداد اجتماعی که پس از هابز آمد و قانون اساسی و دولت ملی از ره آوردهای آن است، طرفین قرارداد مردم و دولتند، اما در لویاتان هابز آحاد جامعه با هم هستند. قرارداد اجتماعی مبنای دولت دموکراتیک است که پس از دولت مطلقه ای آمد که لویاتان ایده اصلی آن است.

فکر می کنم مساله این انتخابات، نه دولت دمکراتیک، بلکه لویاتان و تجمیع قوا به هدف افزایش کارامدی و عبور از بحران های گوناگون جاری بود.

در تجربه جوامع توسعه یافته، دولت مطلقه نقطه آغاز و دولت دمکراتیک غایت است. حتی هابز هم علیرغم ذهنیت مستبدش، در حاشیه به نوعی به امکان عصیان علیه لویاتان ناکارامد و کاذب الوعد اشاره کرده است.

در تاریخ معاصرمان شاهد دو انقلاب و دو جنبش اجتماعی بزرگ عمدتا ناکام برای نیل به این آرمان بوده ایم.

آیا دولت منتخب می تواند لویاتان شود. با منطق یا من یا هیچ کس، لویاتان درست نمی شود. فکر می کنم اگر فقط یکی از شعارهای آن یعنی ترادف ایرانی بودن با داشتن شناسنامه ایرانی عملی شود، می توان خوش بین بود. این سخن و الزامات و تالیهای منطقی آن یعنی عزم و اراده شایسته گزینی منهای ملاحظه مذهب و زبان و قومیت و عقیده و موقعیت اجتماعی و اقتصادی.

باید منتظر ماند و دید. این دولت هیچ فرصتی برای اشتباه و تکرار گذشته ندارد. یک انگیزه رایج در این انتخابات، عجالتا آمدن لویاتانی عامل و بصیر بود