• امروز : یکشنبه - ۱۶ مرداد - ۱۴۰۱
  • برابر با : Sunday - 7 August - 2022
4

انتظار، مذهب اعتراض

  • کد خبر : 65102
  • ۰۹ فروردین ۱۴۰۰ - ۱۲:۴۲
انتظار، مذهب اعتراض

ارمان شرق- انتظار يعني «نه» گفتن به آنچه كه هست. كسي كه منتظر است چه كسي است؟ كسي است كه در نفس انتظار خود، اعتراض به وضع موجود را پنهان دارد؛ حتي انتظار منفي، خود يك اعتراض است، ولو اعتراض منفي. حافظ كه مي‌گويد:«دستي از غيب برون آيد و كاري بكند»، نشان داده است كه از «وضع موجود» راضي نيست، آنچه را هست نپذيرفته است و در جست و جو يا لااقل در آرزوي «تغيير وضع» است. انتظار، ايمان به آينده است و لازمه‌اش انكار «حال». كسي كه از «حال» خشنود است، منتظر نيست، برعكس، محافظه كار است، از آينده مي‌هراسد، از هر حادثه‌ای كه پيش آيد بيمناك است. دوست دارد و تلاش مي‌كند كه «هيچ چيز دست نخورد».

انتظار، مذهب اعتراض

نوشته:دکتر علی‌ شریعتی

انتظار يعني «نه» گفتن به آنچه كه هست. كسي كه منتظر است چه كسي است؟ كسي است كه در نفس انتظار خود، اعتراض به وضع موجود را پنهان دارد؛ حتي انتظار منفي، خود يك اعتراض است، ولو اعتراض منفي. حافظ كه مي‌گويد:«دستي از غيب برون آيد و كاري بكند»، نشان داده است كه از «وضع موجود» راضي نيست، آنچه را هست نپذيرفته است و در جست و جو يا لااقل در آرزوي «تغيير وضع» است. انتظار، ايمان به آينده است و لازمه‌اش انكار «حال». كسي كه از «حال» خشنود است، منتظر نيست، برعكس، محافظه كار است، از آينده مي‌هراسد، از هر حادثه‌ای كه پيش آيد بيمناك است. دوست دارد و تلاش مي‌كند كه «هيچ چيز دست نخورد».

طلبه‌ای از خویشان من، ازمزينان آمده بود به مشهد براي تحصيل، تابستان سال بعد، شوق بازگشت به «وطن» (يعني مزينان) آتش در پيراهنش افكنده بود و روزشماري و ساعت شماري مي‌كرد كه به زودي درس‌ها تعطيل شود و به مزينان برگردد و هجران‌ها به وصال بدل گردد و از اين غربت خشك بيگانه، با لذت خويشاوندي و آشنايي و انس كوچه‌ها و باغ‌ها و هم‌ولايتي‌ها و ديدار عمه و خاله و عمو و دختر عمو انتقام گيرد و از اينجا كه هيچ كس او را احساس نمي‌كند و متوجه او و ارزش‌های فعلي او نيست، برود وآنجا كه همه با حسرت و لذت و كنجكاوي و شگفتي به او مي‌نگرند، «خود جديدش» را ارائه دهد تا ببينند كه لهجه دهاتيش عوض شده، شهري شده، عادات و حالات و رفتارش خيلي فرق كرده، عربي ياد گرفته، قرآن معني مي‌كند، منبر مي‌رود، روايت مي‌خواند، در مدرسه علميه گل كرده، همه مردم مشهد از اين همه پيشرفت و هوش و علم او تعجب كرده‌اند، و خلاصه اين ملاكريم، آن ملاكريم نيست: تمام دنيا برايش لبخند نويد ونوازش شده بود و زندگي سير و سيرآب و ديگر هيچ كمبودي نداشت. از طرفي آدم خيلي معتقد و مقدسي بود، يك روز كه مثل هر روز از مدرسه آمده بود پيش ما تا از «ديگه ان شاءالله تا هفته ديگر درس‌ها تمام مي‌شود و بايد همين روزها بليت بگيرم و … گفت و گو كند و كيف كند، ناگهان با لحن خيلي جدي و قيافه‌ای كه آثار ترس و تزلزل در آن خوانده مي‌شد گفت: «مي‌ترسم، خدا نكند، مي‌ترسم در همين چند روز يك‌مرتبه امام زمان عجل الله تعالي فرجه ظهور فرمايد، آن وقت … ديگر ما مثل اينكه نمي‌توانيم برويم به مزينان»! كسي كه گوش به در دارد و چشم به راه، بي‌شك دل به خانه نبسته است!

اگر من در خانه‌ای زندگي مي‌كنم و منتظرم كه روزي تغيير مكان دهم و يا در سرنوشتي هستم كه مي‌كوشم و منتظرم كه عوض شود و در وضعي زندگي مي‌كنم كه انتظار تغييري را دارم، به اين معني است، كه من خانه و ساماني را كه درآن بسر مي‌برم و نظامي را كه در آن زندگي مي‌كنم قبول ندارم و به آنچه كه در برابرم، بر دوشم و بر سرم است معترضم. آدم معترض منتظر است. آدمي كه آنچه را هست دوست دارد، پذيرفته و به آن معتقد است، منتظر تغيير نيست، محافظه كار است. مي‌خواهد حفظش كند. معترض است كه مي‌خواهد خرابش كند. چه منتظر كسي، چه منتظر حادثه اي، چه منتظر فرصتي، چه منتظر شرايطي و چه منتظر معجزه.

برخلاف آنچه «بكت» در «در انتظار گودو» مي‌گويد، انتظار يك فكر پوچ نيست، انتظار منفي پوچ است و كاش فقط پوچ مي‌بود، عامل تخريب اراده بشري است. اما انتظار مثبت به معناي نفي وضع موجود در ذهن آدمي و در زندگي و ايمان انسان منتظر است و اگر اين انتظار را ملت محكوم از دست داد محكوميت را به عنوان سرنوشت محتومش براي هميشه خواهد پذيرفت. اگر منتظر تغيير نباشيم، آنچه در حكومت علي صورت گرفته و يا آنچه در كربلا اتفاق افتاد، برايمان پايان داستان است و ديگر عكس العملي در طبيعت وتاريخ و هستي و زندگي بشر نخواهد داشت، اين اعتقاد، هم بر خلاف ايمان به حقيقت، و هم برخلاف مصلحت زندگي فرد در جامعه و انسان مسؤول است.

ستم‌ها، جنايت‌ها، ظلم‌ها، همه داستاني و حادثه‌ای نيمه تمام در تاريخ بشر است، اين داستان به سود عدالت و حقيقت و به زيان ستم و فساد و پليدكاري پايان خواهد پذيرفت. اين اعتقاد من است.

۳. «انتظار» جبر تاريخ است. اين مسأله براي روشنفكران كه با مكتب‌ها و فلسفه‌های علمي تاريخ آشنايي دارند بي‌نهايت شورانگيز است.

من كه در اين گوشه از زمين و اين لحظه تاريخ منتظرم تا در آينده‌ای كه ممكن است فردا و يا هر لحظه ديگر باشد ناگهان انقلابي در سطح جهاني به نفع حقيقت و عدالت و توده‌های ستمديده روي دهد كه من نيز در آن بايد نقشي داشته باشم و اين انقلاب با دعا خواندن و فوت كردن و امثال اينها نيست، بلكه با پرچم و شمشير و زره و يك جهاد عيني با مسؤوليت انسان‌های معتقد به آن است و اعتقاد دارم كه آن نهضت طبعاً پيروز خواهد شد، پس به جبر تاريخ معتقدم، نه به تصادف و تفرقه و گسستگي تاريخي.

هر كس اين سؤال به ذهنش مي‌رسد كه امام زمان، اين رهبر و نجات بخش انتهاي تاريخ، چگونه مي‌تواند بر جهان پيروز شود؟ در اينجا امام صادق يك توجيه بسيار عميق و كاملاً جامعه شناسانه و تاريخي دارد كه: «قدرت‌های ستمكار و قطب‌های جنايت و ظلم به قدري با هم خواهند جنگيد كه در نيرو و قدرت فرسوده مي‌شوند و به قدري از درون به فساد خواهند رفت كه مقاومتشان را از دست مي‌دهند و آنگاه شما از بيهوشي و خواب خرگوشي بيدار شده و چون مسلح به نيروي ايمان و آگاهي هستيد بر آن قدرت‌های از دورن پوسيده و از برون فرسوده پيروز مي‌شويد» و اين پيروزي بر اساس منطق و عينيت و سنت‌های اجتماعي است، سنت‌هایی كه در اسلام قوانين خداوند است نه قوانين ماترياليستي.
وقتي خداوند كاري بخواهد، اسبابش را از پيش فراهم مي‌كند، چنانكه در پيروزي اسلام بر ايران و روم چنين شد. من در اينجا معتقدم كه تاريخ به طرف پيروزي جبري عدالت و نجات قطعي انسان‌ها و توده‌های ستمديده و نابودي حتمي ظلم و ظالم مي‌رود.

جبر تاريخ يا «دترمينيسم هيستوريك» كه اساس فلسفه علمي قرن نوزدهم و بزرگترين بينش و برداشت تاريخي بين روشنفكران غير مسلمان جهان است و در اين مكتب با يك ديد ديگر وجود دارد.

فلسفه جبر تاريخ (دترمينيسم هيستوريك) مي‌گويد: عليرغم آنكه مي‌بينيم جهان و تاريخ و زندگي ونظام‌های اجتماعي به نفع طبقه حاكم، به نفع سرمايه داري و به نفع نگهبانان و حافظان سرمايه پيش مي‌رود، و توده‌های محروم‌ـ يعني آنهايي كه هميشه غارت مي‌شدند و شلاق مي‌خوردند و هميشه گرسنه بودند‌ـ هر روز بيشتر استثمار مي‌شوند و در چنگال نظام وحشي و خشن كه حاكم بر آنها و سرنوشتشان است فشرده مي‌شود و، درجبهه‌های مختلف كشمكش، اينها شكست خورده و آنها پيروز مي‌شوند، افراد شايسته بقاء، حاكم مي‌شوند و عليرغم نشانه‌هایی كه به نفع زور و به زيان عدالت، به نفع طبقه حاكم و به زيان طبقه محكوم وجود دارد و عليرغم آنكه مي‌بينيم منحني به طرف ضعيف‌تر شدن توده‌های استثمار شده مردم و قويتر شدن گروه‌های حاكم بر مردم پيش مي‌رود، تاريخ بر اساس جبر علمي خود‌ـ كه زاييده قوانين معين علمي موجود در ذات زمان و حركت جامعه است‌ـ حركت مي‌كند، نه زور و زر و قدرت اين و آن، و نه بازيچه پهلوانان و زورمندان و حيله گران و سرمايه داران، تاريخ خودش مثل جامعه زندگي مستقل از افراد دارد. تاريخ رودخانه‌ای است كه مستقل ازقطره‌های آبش و ماهي‌ها و حشرات و موجوداتي كه در آن شنا مي‌كنند حركت مي‌كند و از منازلي مي‌گذرد و جبراً و قطعاً، بر خلاف اراده همه كساني كه اراده شان حاكم بر سرنوشت مردم است به سر منزلي كه در آينده برايش تعيين شده مي‌رسد. و هيچ حيله‌ای و قدرتي نمي‌تواند حركتش را «سد» كند، يا «مسير»ش را منحرف سازد. از تاريخ، از يخچال‌های جمود و كوهستان‌های سنگ و سخت و پيچ و خم‌های سنگلاخي و تنگناهاي ناهموار و صخره‌ها و مرداب‌ها و دره‌ها و مانع‌ها مي‌گذرد و در نهايت به دريا مي‌ريزد، به دشت مي‌رسد، آنجا دشت هموار يكنواخت برابري عمومي است، در آنجا طبقه از بين مي‌رود و جامعه «بي طبقه» تشكيل مي‌شود. رابطه استثمارگر و استثمارشونده از بين مي‌رود و تضاد بين كساني كه پولِ «پولشان» را مي‌گيرند با كساني كه پولِ «بازويشان» را هم نمي‌گيرند از بين مي‌رود، در آنجا زندگي در اختيار همه و امكانات براي همه يكسان است، عدالت پيروز مي‌شود، تضاد طبقاتي از بين رفته و جامعه بي‌طبقه، بي‌استثمار، بي‌زر و بي‌زور، از نظر فردي تحقق پيدا مي‌كند، چگونه؟ قطعاً و جبراً. اعتقاد این جبر قطعی که تاریخ به نفع عدالت تمام می‌شود و سرنوشت نوع بشر در زمان، به نفع پيروزي جامعه مشترك و زندگي مشترك انسان‌ها ختم مي‌شود، كه خود يك «انتظار» است، بزرگترين عاملي است كه ستمديده‌ها و استثمار شونده‌ها را نيرو و ايمان مي‌بخشد و به پيروزي سرنوشت خودشان و طبقه خودشان و منفجر شدن نظام استثمار حاكم بر زمانشان اميدوار مي‌كند و اين ايمان قطعي نه تنها آنها را بي‌مسؤوليت و منفي و لش ‌بار نمي‌آورد بلكه، درست به عكس، نيرو و قدرت و اطمينان به آنها مي‌دهد و همچون سلاحي است كه اراده عدالتخواهان و اميد ستمديدگان را به آينده بيشتر كرده و آنها را در اين راه مجهزتر و متحرك‌تر مي‌كند. در اين اعتقاد به انتظار، كساني كه زير بار ستم و ظلم له مي‌شوند و آنها كه مي‌بينند حقيقتشان بازيچه ستمكاران و دينشان وسيله و ابزار دست ضد دين گشته مأيوس نمي‌شوند و مطمئنند اراده خداوند نيز كه همان جبر تاريخ و همان نظام سنت تاريخي است به عنوان قانوني همچنانكه در طبيعت است، در تاريخ هم به سود پيروزي سرنوشت او، فكر او، راه او و نجات نوع و طبقه او جاري است و بنابراين عوامل ضد تاريخ انسان و ضد عدالت و خائن به سرنوشت بشريت مظلوم، نمي‌توانند در برابر اين جبري كه محكوميت و مرگ آنها را امضاء كرده و پيروزي حقيقت و عدالت و مردم را اعلام نموده، مقاومت كنند و يا اثري بگذارند.

چه، مشيت الهي كه به شكل قانون علمي در طبيعت و درتاريخ حاكم است و «تقدير الهي» كه به شكل «تقدير علمي» تجلي دارد، تحقق نهايي رسالت پيامبران را كه استقرار حكمت (آگاهي) و قسط (برابري) است و فلاح انسان (رستگاري، رهايي از همه عوامل ضد انساني) هدف رسالت است، «مقدر» كرده و پيروزي مستضعفان زمين و حتي روي كار آمدن و به دست گرفتن رهبري جهان و حاكميت بر تمام زمين را براي اين طبقه تضمين نموده و با صراحت و قاطعيت اعلام مي‌كند كه در اين تنازع تاريخي و نبرد جاري در طول زمان، بقاي اصلح، نتيجه نهايي، و اجتناب ناپذير است و زمين را‌ـ كه منبع توليد، اقتصاد و حاكميت و قدرت است و موضوع اصلي جنگ طبقات‌ـ نسلي تصاحب خواهد كرد كه شايسته ماندن است: «و لقد كتبنا في الزبور من بعد الذكر، ان الارض يرثها عبادي الصالحون.»

پس مي‌بينيم كه اعتقاد به انتظار، جبر تاريخ است، در اينجا تفاوت ميان خوشبيني تاريخي و بدبيني تاريخي به خوبي ديده مي‌شود. من وقتي به صورت منفي منتظرم بدبيني تاريخي دارم چون معتقدم كه نظام زندگي در استقرار و تقويت و توسعه فساد است اما اگر به صورت مثبت منتظر باشم به تاريخ خوشبينم زيرا معتقدم كه نظام جبري تاريخ در پيروزي قطعي عدالت است و اين نشان مي‌دهد كه عقيده انتظار مثبت و انتظار منفي چقدر با هم متضادند.

سن پل سيمون نويسنده بزرگ فرانسوي مي‌گويد: متأسفانه انسان امروز در زندگي مصرفي پليد كوته بينانه و حال پرست دنياي غرب، در انتظار هيچ چيز نيست جز رسيدن مترو!

انتظار، به بشر آينده گرايي و بينش بزرگ مي‌دهد، اما بشر امروز درنظام پليد مصرفي انتظار را از دست داده و فقط منتظر اتوبوس ايستاده است.

۴. تسلسل و وحدت تاريخي: انتظار‌ـ به اين عنواني كه در تشيع هست‌ـ سه دوره را به هم متصل مي‌كند: دوره اول، نبوت و دوره دوم، امامت و پس از آن غيبت است كه در آن، نه نبوت وجود دارد و نه امامت حكومت عيني دارد.

اصل «نيابت امام» كه به آن وجهه‌اش گفتم چگونه اصل انحطاط آوري است، دراين وجهه‌اش اصلي مترقي است و نشان مي‌دهد كه اين سه دوره چگونه به هم پيوسته است. اول دوره نبوت، بعد امامت كه تسلسل دوره نبوت است و سپس دوره علم كه ادامه امامت است.

از آغاز بشريت تا انتهاي زمان، فلسفه من مي‌تواند مسير تاريخ بشري و تسلسل حوادث را در يك پيوست جاري علمي منطقي توجيه كند.

منتظر، هم از نظر فكري و هم از نظر عملي و مادي، يك انسان آماده است (منتظري كه درشيعه بود، نه آنچه امروز هست؛ متأسفانه من بايد از چيزي دفاع كنم كه در صورت امروزيش هرگز قابل دفاع نيست)، يك هنگ سربازخانه را نگاه كنيد: اگر آنها منتظر باشند كه هر لحظه فرمانده برسد و شيپور جنگ نواخته شود هيچ گاه درخوابگاه، به پاسوربازي و هرويين كشي و چرت زدن و قصه و افسانه گفتن و از اين قبيل كارها نمي‌پردازند؛ آماده باش است و هر لحظه آماده شركت در يك جهاد، گوش به يك فرمانند.

بنابراين،منتظر،آدم «وافتاده» «واخورده» واداده‌ای نيست، چنانكه اكنون هست. آدم آماده است.

در همين روستاهاي ما تا چندي پيش هنوز روحانيون و امام جماعت‌هایی (نه خان‌ها و قلدرها) بودند كه جوان‌ها را هر هفته به تيراندازي مي‌بردند و اسب سواري ياد مي‌دادند و شمشير بسته و مسلح در نماز جمعه شركت مي‌كردند.

پس مي‌بينيم كه منتظر، انسان آماده‌ای است كه هر لحظه احتمال مي‌دهد شيپور انقلاب نهايي نواخته شود واو خود را مسؤول شركت دراين جهاد كه بر اساس قوانين جبري الهي قطعاً آغاز خواهد شد مي‌داند و خود به خود هم آماده است، هم متعهد، و هم مجهز و هر شيعه به اميد شنيدن آواز امام سر بر بستر مي‌نهاد.«…انتظار هم يك اصل فكري اجتماعي و هم يك اصل فطري انساني است؛ به اين معنا كه اساسا انسان موجودي است منتظر و هر كه انسان‌تر،‌ منتظر‌تر، و همچنين جامعه بشري، به معناي اعم، داراي “غريزه‌ي انتظار” است، چه جامعه‌ي طبقاتي، چه جامعه‌ي ملي و چه جامعه‌ي گروهي و بر اساس همين اصل است كه اعتقاد به مسيح از ابتدا در جوامع بشري وجود داشته و به همين دليل است كه تاريخ مي‌گويد همه‌ي جامعه‌ها بزرگ جامعه‌هاي منتظرند. …چه، جامعه موجود زنده‌اي است و موجود انساني زنده، منتظر است و اگر منتظر نباشد حركت نمي‌كند و تن به آنچه هست مي‌دهد. …انتظار، ‌سنتز تضاد ميان دو اصل متناقص با هم است:‌ يكي “حقيقت” و ديگري “واقعيت”. فرض كنيم ما به يك حقيقت و بيك ديني معتقديم و اعتقاد داريم كه دين، ‌برحق است و انسان را،‌ نجات و عدالت را، استقرار مي‌دهد و چون حق است و حقيقت پيروز است و اين كتاب بهترين كتاب و اين پيغمبر بهترين پيغمبر است و اين راه راهي است كه انسان را به كمال و نجات سوق مي‌دهد، ‌اين اصول اعتقادي و حقيقي است كه ما به آن معتقديم، ‌اما واقعيت ضد اينها را نشان مي‌دهد.

ما معتقديم كه قرآن براي نجات بشريت آمده و پيغمبر براي رهايي انسان از ظلم و زور و اشرافيت و خون‌پرستي و قوميت و ذلت و استضعاف و استثمار و مبارزه با جهل و عقب‌ماندگي آمده و معتقديم كه علي و فرزندان او و رهبران شيعه جانشينان پيغمبرند و عقيده به تشيع ضامن نجات و هدايت انسان است و اما واقعيت خلاق اين حقيقت را به ما نشان مي‌دهد. مي‌بينيم كه تا پيغمبر سرش را به زمين گذاشت، باز همان آش شد و همان كاسه و نظامي كه بر تاريخ حكومت مي‌كرد، كم كم ادامه پيدا كرد. نه حقيقت به‌جا ماند و نه عدالت و نه بشريت نجات پيدا كرد. نه ظم از بين رفت و نه انحراف و فريب و دروغ، آن‌موقع به نام كسري و قيصر بر مردم حكومت مي‌كردند، حال به نام خليفه‌ي پيغمبر، چه فرقي دارد؟ …اين تضاد ميان “واقعيت باطل حاكم” و “حقيقت نجات‌بخش محكوم” را جز “انتظار” به پيروزي جبري و قطعي حقيقت نمي‌تواند حل كند، مگر اينكه حقيقت را به كلي انكار و دندان طمع پيروزي عدل و نجات و آزادي را براي هميشه بكشيم و به آنچه كه پيش آمده تمكين كنيم.

…”انتظار” جبر تاريخ است. اين مساله براي روشنفكران كه با مكتب‌ها و فلسفه‌هاي علمي تاريخ آشنايي دارند، بي‌نهايت شورانگيز است. من كه در اين گوشه‌ي از زمين و اين لحظه‌ي از تاريخ منتظرم تا در آينده‌اي كه ممكن است فردا و يا هر لحظه‌ي ديگر باشد، ناگهان انقلابي در سطح جهاني به نفع حقيقت و عدالت و توده‌هاي ستم‌ديده روي دهد كه من نيز در آن بايد نقشي داشته باشم و اين انقلاب با دعا خواندن و فوت كردن و امثال اينها نيست،‌ بلكه با پرچم و شمشير و زره و يك جهاد عيني، ‌با مسؤوليت انساني معتقد با آن است و اعتقاد دارم كه آن نهضت طبعا پيروز خواهد شد، پس به جبر تاريخ معتقدم، نه به تصادف و تفرقه و گسستگي تاريخي. …در اينجا تفاوت ميان خوشبختي تاريخي و بدبيني تاريخ به خوبي ديده مي‌شود. من وقتي به صورت منفي منتظرم، بدبيني تاريخي دارم؛ چون معتقدم كه نظام زندگي در استقرار و تقويت و توسعه فساد است؛ اما اگر به صورت مثبت منتظر باشم، به تاريخ خوشبينم؛ زيرا معتقدم كه نظام جبري تاريخ در پيروزي قطعي عدالت است و اين نشان مي‌دهد كه عقيده انتظار مثبت و انتظار منفي چقدر با هم متضادند. …‌انتظار به اين عنواني كه در تشيع هست، سه دوره را به هم متصل مي‌كند: ‌دوره اول، ‌نبوت و دوره‌ي دوم، ‌امامت و پس از آن، غيبت است كه در آن، نه نبوت وجود دارد و نه امامت حكومتي عيني دارد.

اصل “نيابت امام” كه با آن وجه‌اش گفتم چگونه اصل انحطاط آوري است، در اين وجهه‌اش اصلي مترقي است و نشان مي‌دهد كه اين سه دوره چگونه به هم پيوسته است. اول دوره‌ي نبوت، بعد امامت كه تسلسل دوره‌ي نبوت است و سپس دوره‌ي علم كه ادامه امامت است. از آغاز بشريت تا انتهاي زمان، فلسفه‌ي من مي‌تواند مسير تاريخ بشري و تسلسل حوادث را در يك پيوست جاري علمي منطقي توجيه كند. منتظر، ‌هم از نظر فكري و هم از نظر عملي و مادي، يك انسان آماده است (منتظري كه در شيعه بود، نه آنچه امروز هست.) …بررسي چند سؤال؛ چرا در تشيع بايد اين منجي فرزند امام حسن عسگري باشد؟ من به آن بحث‌هاي كلامي كار ندارم.

به عنوان يك جامعه‌شناس مي‌گويم: اگر منجي، در تشيع، اين قيد فرزند امام حسن بودن را نمي‌داشت و شخص مشخصي نمي‌بود، هر قلدري و هر پاچه‌ورمال ماجراجويي كه موعود استعمار يا مولود استبداد و مزدور استثمار است، مي‌تواند خود را به عنوان موعود تاريخ و هم موعود ملل و مجري حق و عدالت جا بزند و از همه نيروهاي منتظرين براي سوار شدن بر گرده خلق كمك بگيرد. چنانكه خيلي‌ها با تاويلات و مغالطه‌ها گرفتند، اگوست نهم در زماني كه مردم يهود منتظر مسيح بودند و همواره از شهرها براي استقبال او بيرون مي‌آمدند، آمد و گفت آنكه منتظرش هستيد من هستم. يكي از القاب اگوست نهم «مسيح» است. و باز در قرن نوزدهم ديديم كه ظرف ۷ سال از شمال آفريقا تا خليج فارس ۱۷ امام زمان روييد و در سال‌هاي ۱۸۶۰ تا ۱۸۷۰ كه نهضت عدالت و آزاديخواهي و مبارزات كارگري در فرانسه و آلمان و انگلستان شروع شده بود، در تمام كشورهاي اسلامي از چين و شمال و غرب آفريقا گرفته تا ايران، امام زمان سازي درست شده بود. بنابراين وقتي كه نجات‌بخش و رهبر به اين قيد مقيد گردد كه از عرب و قريش و بني‌هاشم و از احفاد پيغمبر و از پدر و مادر معين و داراي نام و لقب و كنيه مخصوص است، راه را براي هر ادعاي دروغي مي‌بندد و باعث مي‌شود كه آن‌ها هرگز نتوانند نقشي را جز يك داستان موقتي و يك حادثه‌سازي در تاريخ بازي كنند. ميرزا عليمحمد و ميرزاحسينعلي را نمي‌شود با اين قيدهاي مشخص جور كرد. در كشورهاي اسلامي، كه مثل شيعه چنين قيدي ندارند، براي ديكتاتورها و سلاطين چون آتاتورك و فؤاد اول و غيره، عده‌اي از متملقين لقب‌باز و شجره‌ساز حرفه‌يي كوشيدند يك چهره مه ي موعود بسازند! از اين مهمتر اينكه اين قيد كه جزو توجيه فلسفي و بينش مكتب ماست، مي‌خواهد ثابت كند كه تسلسل پيوسته‌اي از اول آدم و هابيل تا آخر‌الزمان در يك جبهه به رهبري پيامبران و پيشوايان در پيشاپيش توده‌هاي ستمديده در برابر نظام ظلم و زور و فريب وجود دارد.

تاريخ عدالتخواهي يك جريان پيوسته است، حوادث متفرقه‌اي نيست كه مثلا يك مرتبه اسپارتاكوس بيايد، يك مرتبه ابراهيم به بت‌شكني برخيزد، در زماني حادثه قيام و نجات اسيران به رهبري موسي عليه فرعوت رخ دهد و در مكاني تصادفي تاريخي پيغمبر اسلام را با برده‌داران و تجار قريش و امپراتوري ستمگر درگير [سازد] و در آينده نيز ممكن باشد اتفاقاتي پراكنده و گاه به گاهي از اين نوع پيش آيد و يا نيايد، پيروز شوند يا نشوند و… مبارزه به خاطر آزادي و عدالت مثل يك رودخانه در بستر زمان جريان دارد، ابراهيم است، موسي است، عيسي است، محمد است، علي است و حسن است و حسين است و همين طور تا آخرالزمان – كه اين نهضت پيروزي جهاني پيدا مي‌كند – ادامه دارد. اعتقاد به اينكه اين منجي نهايي تاريخ بشر، دنباله ائمه شيعه و دوازدهمين امام است، به اين معناست كه آن انقلاب جهاني و پيروزي آخرين، دنباله و نتيجه يك نهضت بزرگ عدالتخواهي عليه ظلم در جهان است، و در طول زمان، نهضتي كه در يك دوره، نبوت و رهبري‌اش كرد و بعد از خاتميت، امامت و سپس در دوران طولاني غيبت، علم. چرا زره پيغمبر؟ باز اتصال تاريخ است، نجات دهنده انسان و پايدار كننده نظام عدالت در جهان زره پيغمبر اسلام را بر تن دارد، چون ادامه دهنده راه او است. چرا پرچم بدر؟ از اين رو پرچم پدر را در دست دارد تا نشان دهد نهضت و جنگي كه در انتهاي تاريخ براي استقرار عدالت آغاز مي‌شود، درست همانند جنگ بدر است كه در اسلام براي استقرار شريعت و حقيقت آغاز شد و همچنان كه در بدر اولين پيروزي را اسلام – كه آخرين نهضت نبوت است – به دست آورد، اين انقلاب هم – كه آخرين نهضت عدالت است – جنگ بدر دومي است كه به پيروزي بزرگ عدالت در سطح جهان منجر خواهد شد و اين انقلاب با آن نهضت پيوسته است و دو حادثه نيست، يك جنگ است، در دو جبهه. چرا ۳۱۳ تن؟ براي اينكه مجاهداني كه پيروزي بزرگ را در بدر به دست آوردند و براي اولين بار شرك و جنايت و اشرافيت را شكستند، ۳۱۳ نفر بودند، كساني هم كه در اولين گام با فرياد دعوت امام برمي‌خيزند، ۳۱۳ تن خواهند بود. اين انقلاب نتيجه نهايي آن جهان و پيروزي نهايي آن مجاهدان است، يعني بدر يك جنگ موقتي در گذشته نبود كه بعد در تاريخ گم شود و دنباله‌اش قطع گردد و آن پيروزي در شكست‌هاي بعدي از ميان برود. چرا شمشير علي؟ و چرا مركز، كوفه؟ شمشير علي را در دست دارد تا شيعه و معتقد به علي و معتقد به آزادي و حقيقت نپندارد كه علي در كوفه كشته شد و آن خون به خاك ريخت و همه چيز پايان پذيرفت. تاريخ باز دوباره اين خون را احيا مي‌كند و علي – يعني آن حقيقتي كه در آنجا شكسته شد – دو مرتبه پيروز مي‌شود.

آن انقلاب تحقق يافته نهايي و اين جهاني حقيقي بود كه ظلم و اشرافيت و جهل، آن را در كوفه شكست دادند، اما نه براي هميشه؛ استبداد بر آزادي پيروز شد، اما نه براي هميشه، يعني بشريت به حكومت علي مي‌رسد و علي عليرغم حكومت تقدس و تعصب جاهلانه، خيانت جاه‌طلبان و قدرت دشمنان مردم، به تاريخ باز مي‌گردد و به سراغ انسان مي‌آيد. و دجال؟ داستاني كه از دجال در اخبار و احاديث اسلامي است، درست قهرمان پيكاسو است. انساني كه يك چشم در وسط پيشاني دارد و آن باصطلاح ماركوزه انسان يك بعدي است، نظام پليد حاكم بر جهان ما نظامي يك بعدي است كه انسان را با يك چشم مي‌نگرد و انسان مسخ شده در اين نظام نيز جهان و حيات را با يك چشم مي‌نگرد و آن هم با چشم چپ (چپ به معناي فارسي آن) و اين دجال، افسونگر ذهنهاست و مسخ‌كننده انسان‌ها؛ مظهر نظام فرهنگي و روحي و ضد انساني حاكم بر انسان آخرالزمان است. و سفياني؟ يعني نظام ضد اين نهضت، يك نظام ابوسفياني است كه نظام سياسي حاكم بر انسان است كه به بندآورنده سرهاست. و شمشير علي است كه دو مرتبه در آخر تاريخ باز بر ضد اين دو نظام فريب انديشه‌ها و بندگي سرها بلند خواهد شد. مرد سفياني كه اين نهضت را مي‌كوبد، مظهر يك تسلسل تاريخي و وراثت قدرت ستم در طول زمان است، آنچنانكه منجي موعود وارث نهضت عدل در طول زمان است. چرا مسيح در ركاب اين امام است و بعد رجعت است؟ يعني تمام راهبران و پيشوايان عدالت و حقيقت بازمي‌گردند (نمي‌خواهم اين را اثبات كنم كه به چه «صورت» باز مي‌گردند؛ چون اينها از مسائل كلامي و تحقيقي و خيلي علمي است) و اين بدان معناست كه نظام محكوم در تاريخ كه حقيقت بود و رهبران آزادي و عدالت و انسانيت كه همه به شمشير ستم و زور فرو شكسته شدند و نتوانستند رهبري جهان و بشريت را به دست گيرند، پس از آن انقلاب جهاني و نابودي نظامهاي سفياني و دجالي دوباره احيا مي‌شوند. كه للباطل جوله و للحق دوله. و اعتقاد به انتظار، اعتقاد به اين است كه وعده خداوند در قرآن براي مسلمانان و همچنين ايده‌آل هر انسان ستمديده و آرزوي همه توده‌هاي محروم تحقق پيدا خواهد كرد و جامعه بي‌طبقه، بي‌ستم، بي‌ظلم، بي‌تزوير و جامعه‌اي كه در آن انسان، عدالت، قسط و حقيقت براي هميشه حاكم خواهد بود، و هرگز بازيچه ستمكاران و فريبكاران نخواهد شد، عليرغم همه عاملان نيرومند مسلح فساد و ظلم پيروز مي‌شود.

و نريد ان نمن علي الذين استضعفوا في‌الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثين. استضعاف اعم از استبداد و استعمار و استثمار و استحمار است. طبقه‌اي به وسيله استبداد به بيچارگي مي‌افتند و اين استضعاف سياسي است، طبقه‌اي به وسيله غارت و ربودن ثروت استثمار مي‌شوند و اين استضعاف اقتصادي است و كساني با انديشه و فكر و تعقل – به وسيله نيروهاي استحمارگر كه زيربناي استبداد و استثمارند – استحمار مي‌شوند و اين استضعاف عقلي و شعوري و احساسي است. اما اين توده‌ها در طول تاريخ مستعضف بودند؛ يعني همواره با شلاق ستم يا نظام اسثتمار و يا جادوي فريب، در همه رژيم‌هاي حاكم بر سرنوشت خود، از نجات خويش نااميد شده و خودشان در تواناييشان نمي‌ديدند كه بتوانند چنين نظام‌هاي هولناكي را از بين ببرند. اين نويد خداوند است خطاب به اين طبقه در جهان و اعلام نجات قطعي انسان محكوم و زوال جبري قدرت‌هاي غاصب و حاكم بر زمين.

«ما اراده مي‌كنيم بر كساني كه در زمين به ضعف و زبوني فكري يا سياسي يا اقتصادي زندگي گرفتار و به ذلت و عجز در زمين گرفته شده‌اند، منت گذارده و آنها را پيشوايان انسان قرار دهيم و وارثان زمين» نمي‌گويد كه اين طبقه بيچاره و ضعيف را از زير بار ظلم نجات بدهيم، بلكه مي‌گويد رهبري را به آنها بدهيم و آنها را سر كار بياوريم تا حكومت بشريت به دست مردم «طبقه زبون شده تاريخ» بيفتد. «نجعلهم ائمه» اينها را امامان و پيشوايان زمين قرار بدهيم. «ونجعلهم الوارثين» و وارثين تاريخ، آنچه كه در زندگي و زمين، در طول تاريخ، در انحصار قدرت‌هاي غاصب بوده است. «ان الارض يرثها عبادي الصاحون»، زمين را بندگان درست‌انديش درست‌كار به ارث مي‌برند. مي‌بينيم «انتظار» يك نويد و عامل خوشبيني تاريخي است، عامل توجيه وراثت مبارزه، تسلسل تاريخي، جبر تاريخي، ايمان به عدالت و پيروزي حقيقت و ايمان به نابودي قطعي ستم و ظلم و پليدي در سرنوشت انسان و ايمان به اينكه تاريخ در زندگي نوع بشر بر روي همين زمين و پيش از مرگ، نه در قيامت و پس از مرگ، به پيروزي ستمديدگان و نابودي ستمكاران منتهي خواهد شدد. منتظر، انسان مسلمان متعهدي است كه هر لحظه در انتظار انفجار قطعي نظام‌هاي ضد انساني است و همواره خود را براي شركت در چنين انقلاب جهاني و بدر دومي كه با شمشير علي و زره پيغمبر و به دست فرزند پيغمبر و علي برپا مي‌شود، آماده مي‌كند. و بنابراين، انتظار مذهب اعتراض و نفي مطلق نظام حاكم و وضع موجود است، در هر شكلي، انتظار نه تنها از انسان سلب مسؤوليت نمي‌كند، بلكه مسئوليت او را در سرنوشت خودش و سرنوشت حقيقت و سرنوشت انسان، سنگين، فوري، منطقي و حياتي مي‌كند. مذهب انتظار كه يك «فلسفه مثبت تاريخ»، يك «جبر تاريخ»، يك «خوشبيني فلسفي»، يك «عامل فكري و روحي حركت‌بخش، تعهد‌آور و نظام‌هاي حاكم» در طول قرون است، و اكنون فلسفه منفي بدبينانه «تسليم و رضا» شده است، اين اصل كلي را ثبت مي‌كند كه وقتي يك جامعه منحط مي‌شود و بينش پيروان يك فكر منحرف، فكر مترقي و مذهب منطقي متحرك و سازنده نيز نقش منحط و منفي و تخديري پيدا مي‌كند و در جامعه مسلمين و به‌ويژه شيعه، فاجعه اين است.

لینک کوتاه : https://armanshargh.ir/?p=65102

برچسب ها

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.